۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

چپ دست ریتورنز!

احساس واقعاً خوبیه... مثل وقتاییکه آدم یهویی یه وسیله قدیمی و خاطره انگیز رو بعد از چند سال بصورت اتفاقی ته کمد، گوشه انباری یا یه همچین جایی پیدا میکنه و یه دفعه یه سری از خاطرات قدیمی واسه آدم زنده میشه... الآن اومدن به بلاگر و تایپ کردن همین چیزایی که دارین میخونین، یه همچین احساسی رو تو من بوجود آورده... یه احساس واقعاً خوب و لذتبخش
اما درباره اینکه چی شد من بعد از حدوداً یک سال و نیم برگشتم و دارم اینجا می نویسم و تو این مدت کدوم گوری بودم، باید بگم که تو این مدت واقعاً گرفتار بودم... از یه طرف به شدت درگیر امورات شغلم بودم و مثل اسب (واسه خودم کلاس گذاشتم و نگفتم خر... شما دوست داشتین همون خر رو جایگزین کنید!) کار می کردم... از طرف دیگه هم شرایطی پیش اومد که دیگه حس کردم لازمه درسم رو ادامه بدم و برم دانشگاه... واسه همین حسابی وقتم پر بود و چه ذهنی و چه جسمی واقعاً مشغول بودم و حتی فراموش کرده بودم که یه وبلاگی هم دارم. تا اینکه چند وقت پیش که داشتم یکی از ایمیل هام رو که مدتها بود چک نکرده بودم، چک میکردم، بین دویست سیصد تا ایمیل و اسپم درمورد داروهای تقویت جنـسی و روش های درآمدزایی اینترنتی و این مزخرفات، ایمیل یکی از دوستان وبلاگ نویس رو دیدم و دوباره یاد اینجا افتادم... اما مشکل اینجا بود که پسورد اکانتم رو فراموش کرده بودم و امشب با مقداری تلاش و تمرکز تونستم این مشکل رو حل کنم و پسورد رو بخاطر بیارم
می دونم نوشتن یا ننشوتنم چیز مهمی نیست و کلاً فایده ای واسه کسی نداره اما به هرصورت اگر مشغله کاری و درسی و همینطور تنبلی و بی حوصلگی بزاره، دوباره اینجا خواهم نوشت... البته احتمالاً قبلش یه خونه تکونی هم خواهم داشت و یه سری از پست های قبلی رو که الآن به نظرم جذاب نمی رسن و نمیدونم اون وقتا واقعاً واسه چی نوشته بودمشون رو دیلیت خواهم کرد و یه دستی هم به سر و روی وبلاگ خواهم کشید

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

شرمنده

این روزها خیلی خیلی گرفتارم.... کار ، درس ، زندگی... خلاصه همه چی قاطی پاطی شده و همیشه کمبود وقت دارم. این وبلاگ رو که در حالت عادی هم دیر به دیر آپدیت می کردم و البته همون مطالبی که هفته ای یکبار می نوشتم هم معمولاً در رده خزعبلات قرار داشت اما گرفتاری حال حاضر باعث شده تا فرصت نکنم همون خزعبلات هفتگی رو هم بنویسم.
راستش فکرش رو نمی کردم که ننوشتن من اشکالی داشته باشه اما امروز که یه سر به کنتور وبلاگ زدم، دیدم که توی این مدتی که من در غیبت صغری به سر می بردم، بعضی دوستان گهگاه به اینجا سر می زدند و دست خالی بر می گشتند. این مسئله باعث شد که یجورایی احساس شرمندگی کنم... واقعاً شرمنده ام از همه دوستانی که توی این مدت اومدن، میان و خواهند اومد. البته سعی خواهم کرد که غیبت صغری به کبری تبدیل نشه و هر چند وقت یکبار یه چیزی (حتی خزعبل) بنویسم.

آگهی استخدام: به علت کمبود وقت به یک نفر با سابقه برای خاراندن سر نیازمندم!
پ.ن برای آگهی استخدام: به جز سر... نقطه دیگری از بدنم نیاز به خارش ندارد! خیالتون راحت!

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

اولین روز مدرسه

کوچکترین عضو خانواده ما آرین ، خواهرزاده 6 سالمه. آرین کوچولوی ما امسال قراره بره کلاس اول. چهارشنبه هفته پیش رفت واسه کلاس بندی و از فردا قراره رسماً وارد دنیای دبستانی ها بشه.
این روزا آرین رو که می بینم، یاد اولین روز مدرسه رفتن خودم میفتم. یادش بخیر چه دهنی از من سرویس شد همون روز اول. نمی دونم سال 70 بود یا 71. یه روز قبل از شروع رسمی مدارس، مثل بقیه کلاس اولی ها رفتم واسه کلاس بندی. جزئیات اون روز رو دقیق یادم نیست، فقط یادمه که آخر سر بهم گفتن که توی کلاس 1/4 افتادم. خلاصه کلاس بندی که تموم شد اومدم خونه و روز بعدش یعنی روز اول مهر با کلی استرس عازم مدرسه شدم. توی حیاط با پرس و جو صف کلاس 1/4 رو پیدا کردم و رفتم توی صف. مراسم صبحگاه هم که تموم شد ، همراه بقیه بچه های صف حرکت کردم سمت کلاسمون و روی یکی از نیمکت های کلاس مستقر شدم. خانم معلم تپل مپلمون اومد و شروع کرد به حضور غیاب. یکی یکی اسم بچه ها رو خوند و یکی یکی بچه ها اعلام حضور کردند تا اینکه گفت "کسی مونده که اسمش رو نخونده باشم؟" من درحالیکه یه نمه پاپیون کرده بودم دستم رو بالا بردم. گفت "شما اسمت چیه عزیزم؟" گفتم "فلان فلانی!" یه نگاه به لیست کرد و گفت "اسمت نیست." دیگه رسماً پاپیون کردم! گفت "برو ببین اسمت توی لیست کلاس کناری هست یا نه". رفتم کلاس 1/5. اسمم توی لیستشون نبود. به معلم اون کلاس گفتم "چیکار کنم؟" گفت "برو کلاس 1/3". رفتم کلاس 1/3. اسمم توی لیست اون کلاس هم نبود. واقعاً کپ کرده بودم. رفتم کلاس 1/2. توی لیست اونا هم نبودم. از کلاس 1/2 که اومدم بیرون زدم زیر گریه. دیگه مطمئن شده بودم که اسمم توی لیست هیچ کلاسی نیست و قراره بی سواد باقی بمونم. داشتم زار زار گریه می کردم که مستخدم مدرسه (که یادم نیست اسمش پروین خانم بود یا پروانه خانم) اومد سراغم و دلیل گریه کردنم رو پرسید. با گریه جریان رو واسش گفتم. پروین خانم (یا پروانه خانم ) اول به نمه دلداریم داد و بعد دستم رو گرفت و منو برد کلاس 1/1 و بالاخره معلوم شد اسمم توی لیست اون کلاس هست و من بی سواد باقی نمی مونم.

میگن بچه حلال زاده به داییش میره. خیلی از اخلاق های آرین به من رفته اما امیدوارم شانسش به این یکی داییش نرفته باشه و روز اول مدرسه اش مثل روز اول من ت.خ.می از آب درنیاد.

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

طرز تهیه کوکوی ذرت و سیب زمینی برای 2 نفر

ابتدا یک سیب زمینی گنده را به مدت 30 درون یک قابلمه آب بجوشانید تا خوب آب پز شود. سپس آنرا زیر شیر آب سرد گرفته و بعد از خنک شدن، پوستش را کنده و آنرا رنده کنید. محتویات یک کنسرو 200 گرمی ذرت را با سیب زمینی رنده شده قاطی کرده و 2 عدد تخم مرغ نیز به آن اضافه کنید. نمک ، فلفل و سایر ادویه جات لازم را نیز اضافه کرده و مخلوط را خوب بهم بزنید تا همه مواد با هم بطور کامل مخلوط شوند. ماهیتابه را روی شعله ملایم گاز گذاشته و بگذارید روغن درون آن خوب سرخ شود. حال مخلوط را درون تابه ریخته و بگذارید یک سمت آن خوب بپزد. بعد از اینکه مطمئن شدید پشت کوکوی شما کامل پخته و قهوه ای رنگ شده، باید آنرا برگردانید تا سمت دیگرش نیز بپزد. ابتدا با یک قاشق اقدام به این کار کنید اما هر کاری کنید نمی توانید. کوکوی شما همچون جگر زلیخا با کوچکترین تکانی ندای جدایی سر می دهد. از یک قاشق دیگر کمک بگیرید و سعی کنید با در دست داشتن یک قاشق در هر کدام از دست ها اقدام به برگرداندن کوکوی خود کنید اما باز هم عمراً نخواهید توانست. از بزرگ ترین و پهن ترین کفگیری که در آشپزخانه پیدا کردید کمک بگیرید اما استفاده از آن هم بی فایده خواهد بود. مدت 5 دقیقه به ماهیتابه زل بزنید و بطور عمیق به آن فکر کنید. ایده ای به ذهنتان خواهد رسید اما اجرای آن نیاز به سرعت عمل بالایی دارد. پس 5 دقیقه دیگر به ماهیتابه زل بزنید و اینبار سعی کنید بطور عمیق تمرکز کنید.
اکنون زمان آغاز عملیات است... درب ماهیتابه را بر روی آن گذاشته و در کسری از ثانیه ماهیتابه را برعکس کرده و آنرا بردارید. حال کوکوی شما روی درب ماهیتابه قرار دارد. یک بشقاب بزرگ بر روی درب ماهیتابه بگذارید و بشقاب و درب ماهیتابه و هر آنچه در درون آن است را سریع بگردانید و درب را بردارید. در این مرحله کوکوی شما بر روی بشقاب قرار دارد. سپس نوبت آن است که ماهیتابه را بر روی کوکو و بشقاب گذاشته و عملیات فوق را تکرار کنید. در پایان کوکوی شما بدون اینکه از هم پاچیده(!) باشد درون ماهیتابه پشت و رو شده و فقط نیاز دارد که چند دقیقه ای روی شعله کم اجاق گاز قرار بگیرد. در این مرحله شما احساس دانش آموزی را خواهید داشت که موفق شده است یک معادله 10 مجهولی را به درستی حل کند. 15 دقیقه بعد کوکوی ذرت و سیب زمینی شما آماده است. البته به نظر می رسد حجم این غذا برای 2 نفر یک مقدار زیاد باشد و با آن بتوان کل گرسنگان سومالی را سیر کرد اما به قسمت خوب ماجرا فکر کنید... زیاد بودن غذا باعث می شود که حداقل یکی دو وعده دیگر از غذا پختن معاف شوید. پس غذای خوشمزه خود را میل کرده و از آن لذت ببرید. غذایی خوشمزه که فقط 3 ساعت (از 12/30 تا 3/30) برای آماده کردن آن زمان صرف شد. البته بعد از میل کردن این غذای خوشمزه، 3 ساعت هم زمان نیاز است تا ظرف های کثیف (که نصف کل ظروف آشپزخانه را شامل می شود) شسته و اجاق گاز را مجدداً به حالت اولیه اش برگردانید.

پ.ن 1: این حکایت ناهار پختن امروز من بود.
پ.ن 2: جداً شانس اوردم که دختر نشدم وگرنه با اولین شامی که واسه شوهر جان می پختم، منو 3 طلاقه می کرد!
پ.ن 3: خدا رو شکر، مامانم فردا از سفر برمی گرده و لازم نیست فردا هم هنر آشپزی خودم رو به معرض نمایش بزارم.
پ.ن 4: کسی می دونه چرا این کوکوی من چسبندگیش کم بود؟ اشکال از ذرت بود یا تخم مرغ؟؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

خرس چپ دست

چهارشنبه هفته قبل برای اولین بار توی سال 89 قبل از ساعت 12 شب گرفتم خوابیدم. روز بعدش (پنجشنبه صبح) هم ساعت 11 از خواب بیدار شدم. پنجشنبه شب هم برای بار دوم توی سال 89 موفق شدم قبل از 12 بخوابم. جمعه رو هم که تا ساعت 11/30 خواب بودم. دیشب هم فقط 1 ساعت از نیمه شب گذشته بود که خوابم برد و امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم. یک ساعتی بیدار بودم که دیدم نمیشه... خیلی خوابم میاد... پس دوباره گرفتم خوابیدم تا نزدیکی های ساعت 12. الآن هم که دارم اینا رو می نویسم ساعت هنوز 12 شب نشده اما من احساس می کنم که خوابم میاد و باید برم بگیرم بخوابم!
فکر کنم دارم دچار دگردیسی میشم و احتمالاً تا چند روز دیگه بطور کامل تبدیل به خرس خواهم شد!
پس اگر دیدید 5-6 ماه گذشت و من توی این وبلاگ چیزی ننوشتم، واسم نگران نشید... به احتمال زیاد من توی خواب زمستانی هستم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

بازگشت به مسیر زندگی

خیلی وقت بود که زندگیم شده بود وقت گذروندن الکی. حدود 3-4 سال... شایدم بیشتر.. خیلی مطمئن می تونم بگم که توی این 3-4 سال اخیر هیچ گ.ه مثبتی نخوردم... حتی منفی اش رو هم نخوردم!... نه مثل بچه آدم درس خوندم، نه زبان انگلیسیمو تقویت کردم. نه یه پول درست و حسابی پس انداز کردم، نه توی چهار تا جشنواره کاریکاتور شرکت کردم که الله بختکی یه جایزه ای چیزی ببرم تا 4 سال دیگه یه رزومه واسه ارائه داشته باشم. واسه هیچ روزنامه و مجله ای هم کار تصویرسازی و کاریکاتور انجام ندادم و کلاً فکر نمی کنم توی این 3-4 سال اخیر حتی 20 تا کاریکاتور هم کشیده باشم. واقعاً هیچی... هیچ کار خاصی نکردم توی این مدت. یه الاف به معنای واقعی کلمه بودم و بدبختی اینجاست که خودم هم متوجه این الاف بودنم بودم اما واقعاً کار خاصی هم نمی تونستم بکنم... چون فقط یه مقدارش مربوط به گشادی خودم بود و بقیه اش به خاطر شرایطی بود که توش قرار داشتم.
خدا رو شکر تازگی ها یه تغییر مثبت توی زندگیم بوجود اومد که باعث شده واسه انجام همه کارهای نکرده ام توی این 3-4 سال انگیزه پیدا کنم. دوباره امید رسیدن به چند تا از آرزوهای اصلی زندگیم رو بدست آوردم. فقط اگه بزودی مشکل شغلیم هم حل بشه و بتونم یه قرارداد مناسب با یه شرکت مناسب ببندم، می تونم تا حدودی احساس خوشبختی کنم و به آینده ام امیدوار باشم.

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

دلم واسه شغل قبلیم تنگ شده... شغلی که از چند روز بعد از اولین کنکورم یعنی وقتی 18 سال و نیم داشتم شروع شد و تا 5 سال و نیم بعد... یعنی وقتی 24 ساله شدم، ادامه داشت. شغلی که اوایل با وجود درآمد کم دوستش داشتم و اواخر با وجود درآمد نسبتاً خوب ازش بدم می یومد. شغلی که بخاطرش مجبور بودم هر شب ساعت 11 شب از سرکار برگردم خونه و تازه اون موقع شام بخورم. شغلی که مجبور بودم بخاطر چندرغاز درآمد در طول روز حداقل با صد نفر آدم سر و کله بزنم... با آدمایی که هر کدوم یجورایی خارج می زدند... مثلاً یه مشتری داشتم به اسم آقای مستان که همه رو علی ژون (علی جون) صدا می کرد. به معنای واقعی کلمه زبون نفهم بود و هر وقت که می یومد مغازه... تا دهنم رو آسفالت نمی کرد، نمی رفت. همیشه خدا هم موقع پول گرفتن از این بشر مشکل داشتم. خودش و خودت رو جر می داد تا بتونه مثلاً 50 تومن بماله در آدم. یا مثلاً یه مشتری دیگه داشتم به اسم آقای حسینی... آدم فوق العاده محترمی بود اما وقتی وارد مغازه می شد، کافی بود فقط یه کلمه (مثلاً... سلام) بگه تا کل فضای مغازه تا 3 روز بوی سیگار بهمن بگیره. یا یه مشتری دیگه بود بنام خانم مرادی... یه خانم میانسال که معمولاً هفته ای یکی دو بار بیشتر نمی یومد اما از شانس بد من همون یکی دو بار رو هم وقتی می یومد که هیشکی توی مغازه نبود و اون هم تا می دید سر من خلوته یه دوساعتی می نشست و واسم درد و دل می کرد... بعد از اینکه مخم رو بطور کامل تیلیک می کرد، چیزی رو که می خواست می گرفت و پولش رو می داد و می رفت. البته همیشه قبل از رفتن یه شکلات هم بهم می داد که انصافاً خیلی می چسبید. گل سر سبد همه مشتری هام هم آقای نجفی بود. یه پیرمرد حزب الهی چاق و قد کوتاه... چشماش هم لوچ بود. وقتی داشت با تو صحبت می کرد، با یه چشمش منو نیگاه می کرد و با اون یکی چشمش یکی دیگه رو... هیچوقت نفهمیدم دقیقاً کیه و چیکارس... ظاهراً رفیق فابریک صفار هرندی هم بود... کافی بود من یا یکی از مشتری ها، درباره عمو صفار بد بگیم... خون جلوی چشمای حاجی رو می گرفت و مثل سماور در حال جوشیدن میشد که هر آن احتمال انفجارش وجود داره. واقعاً موجود بدقلقی بود. (حالا بعدنا یه پست اختصاصی درباره این موجود استثنایی می نویسم). خلاصه... هزار تا مشتری عجیب و غریب داشتم توی اون شغل که هر کدوم آنرمال تر از اون یکی بود و الآن که یادشون میفتم، واقعاً خدا رو شکر می کنم که از دستشون راحت شدم. با این وجود نمی دونم چرا تازگیا دلم واسه اون شغل تنگ شده. دلم واسه شکلات های خانم مرادی، بوی سیگار آقای حسینی و چشمای تا به تای حاجی نجفی تنگ شده. نمی دونم واسه اینه که الآن اوضاع جیبم مثل تانزانیاست یا اینکه کلاً یه جاییم میخاره واسه سر و کله زدن با همچون موجوداتی... بهرحال دلم تنگ شده... اون هم خیلی زیاد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

لین چان در تهران!


این یکی از عکس هاییه که ایسنا به عنوان "طرح برخورد با حاملان سلاح سرد" گذاشته. از این عکس میشه نتیجه گرفت که یا ما داریم توی "لیانگ شان پو" زندگی می کنیم  و خودمون خبر نداریم یا اینکه "لین چان" و رفقا اومده بودند و داشتند توی خیابون های تهران واسه خودشون چیزچرخ می زدند که برادران زحمت کش (بجای واژه "زحمت" کاملاً آزاد هستید که از کلمات دیگه ای هم استفاده کنید!) نیروی انتظامی گرفتنشون.

پ ن 1: برخورد با ارازلی که از هر جیبشون میشه چند تا چاقو ضامن دار و پنجه بوکس پیدا کرد خوبه اما اغراق هم دیگه حدی داره. آخه تا حالا کدوم ارازل و اوباشی رو دیدین که با شمشیر سامورایی راه افتاده باشه توی خیابون که اینا این همه شمشیر گرفتند ازشون؟

پ ن 2: بقیه عکس ها رو می تونید از اینجا و اینجا ببینید.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

چپ دست نگو، بلا بگو... تنبل تنبلا بگو!

تنبلی مهمترین ویژگی اخلاقی منه. اما جدیداً تنبل تر و بی حوصله تر از قبل شدم. به عبارتی یک سوپرتنبل واقعی شدم. حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم. صبح ها الکی وقت می گذرونم تا ظهر بشه. ظهرها هم به هوای شب شدن الکی خودم رو علاف می کنم تا اینکه شب میشه. شب که میشه با خودم فکر می کنم و می بینم دارم الکی عمر خودم رو تلف می کنم و هیچ گ.ه مثبتی نمی خورم. پس تصمیم می گیرم از فردا آدم بشم  و تنبلی رو بزارم کنار اما به قول تبلیغ بانک کشاورزی (یا شایدم یه بانک دیگه): "فردا هم همان امروز من است" و دوباره فردا هم همین پروسه رو تکرار می کنم تا شب بشه و شبش دوباره با خودم فکر کنم که از فردا آدم بشم.

ببینم... کسی دارویی واسه ک.و.ن گشادی سراغ نداره؟!

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

Goodbye dear Imran

27 ساله بود. اصلیتی بنگال داشت اما توی انگلستان متولد و بزرگ شده بود. هیچوقت از نزدیک ندیدمش و صداش رو نشنیدم اما هفته ای چند بار از طریق یکی از سایت های اینترنتی با هم در ارتباط بودیم. درباره گرافیک با هم گپ می زدیم و نسبت به کارهای همدیگه نظر می دادیم. اخلاق و رفتارمون خیلی به همدیگه شباهت داشت، سبک کارهامون هم تقریباً یکی بود. واسه همین رفاقت عمیقی بینمون وجود داشت. حدوداً 3 ماه پیش تصادف کرد. یه تصادف شدید که باعث شد بره توی حالت کما. یه 7-8 روزی توی اون حالت بود تا اینکه تونست عزرائیل رو شکست بده و دوباره برگرده به زندگی.
40 روز پیش گفت که تصمیم گرفته بره بنگلادش تا یه استراحتی بکنه و بعدش برگرده سراغ کار و زندگیش. خلاصه رفت اما با وجود گذشتن یک ماه خبری ازش نشد. فکر می کردم خیلی بهش خوش گذشته و تصمیم گرفته بیشتر بمونه. اما متأسفانه دیروز خبردار شدم که دیگه قرار نیست برگرده. واسه اینکه توی بنگلادش دوباره تصادف کرده و ایندفعه دیگه کارش به بیمارستان و کما و این حرفها هم نکشیده. اینبار عزرائیل پیروز شده.
باورم نمیشه که دیگه نمی تونم ببینمش... واقعاً باورم نمیشه.
.Goodbye dear Imran, Rest in peace my friend

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

آمریکا... بیا منو بدزد!

قد من 1.77 هستش اما فقط 56 کیلو وزن دارم. خیلی وقته که می خوام وزنم رو زیادتر کنم اما هرکاری می کنم، نمیشه. لامصب حتی 100 گرم هم زیاد نمیشه. تصمیم داشتم که سر فرصت برم پیش یه متخصص تغذیه تا شاید اون بتونه یه کاری واسم بکنه اما فکر می کنم یه راه بهتر پیدا شده. اینکه آمریکا منو بدزده! میگید نه... پس عکسهای آقا شهرام رو قبل و بعد از مثلاً دزدیده شدن ببینید:

پ.ن به آمریکا: خداوکیلی من حال ندارم بیام تا مکه و مدینه... بی زحمت بیا از همین تهران منو بدزد! دستت درد نکنه!

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

آزمون شماره 1

خیلی وقته که وبلاگم رو آپدیت نکرده بودم. حس و حالش نبود اما امشب حس و حال اومد. پس من هم با یه امتحان تصویری 10 سوالی اومدم. فقط چون عکس های بلاگر رو فــیلــتـر کردن، لازمه که یا با فـیلــتـرشـکن این پست رو ببینبن، یا با وی پـی ان.


سوال اول: به نظر شما جناب استاد، مشغول انجام چه کاری هستند؟
1. دیشب داشته تا خودِ صبح پاچه خواری سران برزیل، ترکیه و دیگر کشورهای درپیت رو می کرده، واسه همین الآن کسله و داره خمیازه می کشه.
2. علفش تموم شده... داره عر می زنه!
3. داره آهنگ "مموتی من تو رو وخوام" رو در دستگاه شور (مایه های دشتی) می خونه!
4. ک.و.ن لقش که داره چه گ.ه.ی می خوره! برو سوال بعدی!


سوال دوم: این حاج آقا داره چی کار میکنه؟
1. دیشب یادش رفته مخشاشو بنویسه، الآن داره مینویسه!
2. اصلاً به ما چه که داره چیکار میکنه!
3. خداوکیلی من هم که طراح سوال هستم واقعاً نمیدونم داره چیکار میکنه!
4. الآن که با دقت بیشتری به عکس نگاه کردم، متوجه شدم که این بابا انگاری اصلاً آخوند نیست. پس میریم سراغ سوال بعدی!


سوال سوم: مموتی داره واسه کی دست تکون میده؟
1. واسه اونایی که قرار بوده با اتوبوس بیارنشون استقبال ولی هنوز نرسیدند!
2. واسه اونایی که اومدند استقبال اما سرشون به خوردن ساندیس گرمه و در صحنه حضور ندارن!
3. واسه تیر چراغ برق!
4. واسه بچه های پشت صحنه!


سوال چهارم: این خواهر که دستش هم رو ماشه هستش، اگر یه دفعه ای هواسش نباشه و بی اختیار شلیک کنه، چه بلایی سرِ اون برادر میاد؟
1. خارش چیزیده میشه!
2. چیزش خاریده میشه!!!
3. پیوندی عمیق بین خواهر و مادرش ایجاد خواهد شد!
4. همه گزینه ها صحیح می باشند!


سوال پنجم: این 2 تا خرس مشغول انجام چه کاری هستند؟
1. دارن قایم باشک بازی می کنند! سمت چپی چشم گذاشته تا سمت راستی بره قایم بشه!
2. مگه خرس ها دل ندارن؟! خب دارن یه کاری می کنند دیگه! شما چشاتو درویش کن!
3. دارن راز بقا راز صفا می کنند!
4. چقدر شماها منحرفید! سمت راستی داره پشتش رو می خارونه. سمت چپی هم داره از کنارش رد میشه. همین!


سوال ششم: به نظر شما چی توی فکر این کوچولو می گذره؟
1. همون چیزی که توی فکر من و تو می گذره!
2. اینکه از سمت چپی غذا بخوره یا سمت راستی؟!
3. اینکه غذا رو بخوره بهتره یا اینکه ظرفش خوشمزه تره!
4. نوع نگاهش که نشون میده قضیه خطرناکتر از این حرفاست! بیچاره خانومه!


سوال هفتم: چه کسی حاضر خواهد شد این کیک را نوش جان کند؟
1. کامران جان!
2. دوستان کامران جان!
3. کامران جان و دوستان همگی با هم!
4. عمراً هیچ خری حاضر نشه اینو بخوره!


سوال هشتم: به نظر شما کارگران در این تصویر در حال انجام چه کاری می باشند؟
1. مشغول کارند!
2. مشغول خوابند!
3. خواب می بینند که مشغول کارند!
4. مشغول انجام همون کاری هستند که اغلب مسئولین مملکتمون همیشه درحال انجامش هستند!


سوال نهم: با دیدن این عکس، چه نتیجه ای می توان گرفت؟
1. لباس اندازه سرداران سپاه پیدا نمی شود!
2. بین بشکه [...] و سرداران سپاه شباهت بسیاری وجود دارد!
3. در پهن کردن فرش ها و قالیچه ها هیچ نظم و قانونی وجود ندارد!
4. هرکس در هر مقامی که هست، همان مقام و مسئولیت  امتحان اوست! (نکته کنکوری!)


سوال دهم: به نظر شما کفِ حاج آقا از چه چیزی بریده؟! (این سوال تستی نیست)

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

من ، خانم A و دوستی بنام H

داشتم می رفتم به آقای H و سایر رفقای محل کار سابقم سر بزنم. نزدیکی های اونجا... همینکه پیچیدم توی کوچه دیدم یه نفر داره از روبرو میاد که چون هنوز فاصله زیاد بود نمی شد صورتش رو واضح دید اما هیکل و نوع راه رفتنش مثل خانم A بود. خانم A یکی از مشتری هام بود در شغل قبلی... دختری بانمک و دوست داشتنی که هر وقت باهاش چشم تو چشم می شدم یه لبخند قشنگ و صمیمانه رو صورتش نقش می بست... خیلی آروم و شمرده صحبت می کرد... یه نمه هم خجالتی بود... اخلاق، فرم صورت، هیکل، نوع لباس پوشیدن و کلاً همه چیزش از نظر من قشنگ می یومد. به عبارتی همه ایده آل های من رو در خودش داشت. با این وجود هیچوقت برای آشنایی بیشتر باهاش اقدامی نکردم. اوایل واسه اینکه مطمئن نبودم اون هم از من خوشش میاد یا نه... اما بعدها که تقریباً مطمئن شده بودم اون هم یجورایی با من فاز گرفته و درست در زمانی که مزه مزه می کردم یه حرکتی بزنم... آقای H اومد پیشم... گفت که از خانم A خوشش اومده و از من خواست که کمکش کنم تا بتونه با اون دوست بشه. من هم که نمی تونستم بزنم توی حال یکی از بهترین دوستام. پس خودم بی خیال خانم A شدم.
فردی که از روبرو داشت می یومد، نزدیک و نزدیکتر شد و دیگه می شد چهره اش رو تشخیص داد... خود خانم A بود. توی این یکسال و خرده ای که ندیده بودمش بزرگتر و البته دوست داشتنی تر شده بود. نگاهم رو به روبرو دوختم و سعی کردم خودم رو تابلو نشون ندم... چند قدم دیگه که رفتم تصمیم گرفتم قبل از اینکه از کنار هم رد بشیم یه نگاه کوچولوی دیگه هم بهش بندازم... ظاهراً اون هم همچین تصمیمی گرفته بود و برای یه لحظه چشم تو چشم شدیم... مثل قبلنا یه لبخند قشنگ روی صورتش نقش بست و سرش رو انداخت پایین... با برداشتن چند قدم دیگه از کنار هم رد شدیم و...

ای تو روحت H... خودت که آخرش هم هیچ گ.ه.ی نتونستی بخوری... ما رو هم این وسط ناکام گذاشتی.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

لعنتیِ دوست داشتنی

لعنت به این اینترنت... از 7-8 سال پیش که اینترنت باز شدم، ساعت خوابم از 12 به 3-4 نیمه شب تغییر کرده. از اون طرف هم آدم مجبوره که حداکثر ساعت 8-8/30 صبح بیدار بشه. یه هفته دهن خودم رو سرویس میکنم تا ساعت خوابم رو میزون کنم و مثل بچه آدم ساعت 12 بخوابم تا صبح که آلارم موبایلم زنگ میزنه به زمین و زمان فحش ندم اما فقط کافیه یه شب بین حالت خواب و بیداری یادم بیفته که فلان لینک رو چک نکردم. چک کردن اون لینک باعث میشه صد تا صفحه دیگه رو هم بگردم و تا به خودم بیام ببینم ساعت 3 نصف شب شده و دوباره مجبورم یه هفته دهن خودم رو سرویس کنم تا ساعت خوابم میزون بشه... لعنت به این اینترنت.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

بیچاره کدخدا!

اصولاً بسـیجی ها از نظر آی کیو تعطیلن... گواه این حرف هم اینه که اگه واقعاً عقل داشتن که بسـیجی نمی شدند. خبرگزاری ایــرنا که توسط همین بسـیجی های مغز پشگلی اداره میشه، امروز این خبر رو از خودش در کرده:


نکته مهم این خبر توی تیترش قرار داره. ظاهراً جمله اول تیتر ("تا زمان تماس تلفنی ارسال نشود") جزو تیتر نبوده و تذکری بوده که مسئول مربوطه به عوامل داده بوده که تا وقتی تماس نگرفته خبر رو روی سایت قرار ندن!
بیچاره اونایی که دلشون به این بسـیجی ها خوشه!

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

...

یکی از خبرهای اخبار ورزشی امروزِ صدا و سیمای عمو عزت این بود:
"باراک اوباما شکست تیم ملی فوتبال آمریکا در جام جهانی مقابل غنا را از تلویزیون تماشا کرد"!!!!

آدم به خدا نمی دونه باید پوزخند بزنه به این سطح فکرِ کودکانه عوامل تنظیم خبرِ صدا و سیما یا اینکه بشینه و زار بزنه.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکم


داشتم می رفتم سمت چهارراه ولیعصر و پاساژ ایران تا یه فکری به حال کارت گرافیک کامپیوترم که روز قبل به فنا رفته بود بکنم. مسیر یه طرفه در جهت عکس حرکت من بود و فقط با اتوبوس میشد رفت. خدا رو شکر اتوبوس خلوت بود و صدا از هیچ کسی هم در نمیومد تا اینکه یهو فنر یکی در رفت و شروع کرد به گفتن یه چیزایی با صدای بلند. خیلی تند و نامفهوم صحبت می کرد. مثل یه نوار ضبط شده که با سرعت 2X درحال پخش باشه. نمی فهمیدم چی میگه. اولش فکر کردم از اونایی باشه که می خواد جمعیت رو وادار کنه واسه سلامتی آقای راننده صلوات بفرستند و این چیزا اما ظاهراً قضیه این نبود. یه مقدار که گذشت کم کم مغزم خودش رو با شرایط وفق داد و تا حدودی توانایی متوجه شدن جملات اون فرد رو پیدا کردم. انگار صحبت از معجزه می کرد و اینکه می تونه موجودات زنده خلق کنه یا موجوداتی که مردن رو زنده کنه. یه ذره دیگه که گوش کردم دیدم بعله... طرف جزو اون کسایی هستش که تصمیم گرفته به عنوان صد و بیست و چهار هزار و یکمین پیامبر الهی ظهور کنه و از شانس ما، اتوبوس خط میدون سپاه - میدون انقلاب رو هم واسه ظهورش انتخاب کرده!
پیامبر مورد نظر کماکان داشت با صدای بلند از معجزات و تواناییهاش می گفت که صبر یکی از مسافرا تموم شد و گفت: "داداش بی خیال شو... اعصاب نداریم... برو جلوی بیت رهبری یا ریاست جمهوری داد و بیداد کن."
پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکمین ساکت شد. انصافاً پیامبر حرف گوش کنی بود!

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

یک سال گذشت

یک سال گذشت... پارسال دقیقاً مثل امروز بود که رفته بودیم رأیمون رو داده بودیم و مطمئن از پیروزیِ میر  منتظر فردا و اعلام نتایج بودیم تا رسماً پیروزیمون رو جشن بگیریم. واقعاً کسی به پیروزیِ میرِ ما شک نداشت. یادمه ساعت های 8 و 9 شب بود که داداشم اومد گفت خبر رسیده کیهان داره واسه فردا تیتر میزنه که ا.ن با 60 درصد پیروز شده. من گفتم کیهان اونجای باباش خندیده و این قضیه رو جدی نگرفتم. فرداش ساعت 5-6 صبح بود که خودبخود از خواب پریدم و سریع تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه خبر... باورم نمی شد. جوک دیشب تبدیل به حقیقتی تلخ شده بود.
توی این یک سال خیلی ها کشته شدند. خیلی ها بازداشت شدند و خیلی ها کتک خوردند. ا.ن هنوز هم در جایگاهی که متعلق بهش نبود، نشسته اما ما حداقل در یک چیز بُرد کردیم. اینکه دنیا فهمید حساب مردم ایران با دولت ا.ن جداست. تا قبل از اون همه دنیا فکر می کردند هر مزخرفی که این شخصیت برجسته از خودش درمیکنه، اعتقاد مردم ایران هم هست اما حالا حداقل اینو می دونند که بخش کثیری از مردم ایران اصلاً خود این موجود رو قبول ندارند که بخوان افکار و عقایدش رو قبول داشته باشند.

***

از امروز سعی می کنم آخر هر پست چند تا پیشنهاد هم داشته باشم. پیشنهاد شنیدن یک موزیک ، دیدن یک تصویر ، خواندن یک مطلب جالب از یک سایت یا وبلاگ دیگه ، دیدن یک فیلم که خودم باهاش حال کردم و ...
واسه شروع اینا رو داشته باشین: یه آهنگ از انریکه ، یه کاریکاتور از وحید نیک گو ، نامه ابراهیم رها به خدا ، فیلم پیشنهادی امروزم هم فیلم قتل عمد (Murder In The First) هستش.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

ما چقدر آزادیم!

وبلاگ دختر حاجی رو فــــیـلــــتــــر کردن. وبلاگ گلابی دیوانه رو هم همینطور و نیز خیلی دیگه از وبلاگ هایی رو که باحاشون حال می کردم. حالا میگی اینا رو واسه این بستن چون گاهی درباره حضرات می نوشتند و نوع نگارششون هم طنز بود و گزنده... سایت imdb رو دیگه واسه چی فـــــیلــــتـــر کردن؟

فکر می کنم با این وضعیت چند سال بعد ما چنین وضعی داشته باشیم:
صبح از خواب بیدار شده، کامی رو روشن کرده و به اینترنت کانکت می شویم. دوست داریم بدونیم اخبار جدید چیه... واسه همین یه سر میریم فـارس نیوز و خبرهای منتشر شده توی اون سایت رو بصورت چپکی مطالعه می کنیم (یعنی مثلاً اگر گفته بودن فلانی این حرف رو زده، اینجور برداشت می کنیم که فلانی اصلاً همچین حرفی نزده!) و اینگونه از آخرین اخبار روز مطلع میشیم. فکر سایت خبری دیگه رو هم از سرتون بیرون کنید. آخه مگه بروبچ فـــیلتــــرینگ مردن که سایتی غیر از فـــارس نیوز باز باشه؟
بعدش یه سر هم میریم رجـــا نیوز تا با خوندن چیزشعرهای اون سایت کمی بخندیم و روحمون تازه شه.
چون سایت دیگه ای باقی نمونده که بروبچ فـــیلش رو تر نکرده باشن، تصمیم می گیریم که دیس کانکت بشیم و به سایر امور زندگیمون برسیم اما یادمون میفته که ایمیلمون رو چک نکردیم. البته جی میل، یاهو، هات میل و... هم فــــیلـــتر شده اند، پس به سراغ ایمیل ملیمون میریم. همون ایمیلی که با ارائه دادن اسم، آدرس، شماره تلفن خودمون و کلیه فامیل درجه 1 و 2 و 3 و 4، مشخصات دوست دختـرمون و دوست های دوست دختـرمون، شماره کفش بابابزرگ مرحوممون، سایز کمر بقال سر کوچه، رنگ شورت مردی که هفته پیش از جلوی خونمون رد شده بود و نیز ارائه سایر اطلاعات لازمه... دریافت نموده ایم. ایمیل مربوطه رو هم چک کرده و سپس دیس کانکت میشیم تا بعد...
البته همه اینا درصورتی است که تا اون موقع کلاً خود اینترنت وجود خارجی(!) داشته باشه و حکم افسانه رو برامون پیدا نکرده باشه.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

Persian Folk Music

من تقریباً همه جور آهنگی گوش میدم. البته نه اینجوری که مثلاً یه آهنگ از پینک فلوید گوش کنم و بعدش یدونه از عباس قادری(!)، بعد یکی از اِمینم و بعد از اون هم یه آهنگ نیناش ناش از ساسی مانکن. منظورم اینه هر وقتی توی یه فازی هستم... گاهی فازِ آهنگ های لایت خارجی رو دارم و شب و روز انریکه و تیلور سویفت گوش می کنم و گاهی هم می زنم توی خطِ ایرانی. اما یادم نمیاد که هیچوقت فازِ آهنگ های سنتی ایرانی گرفته باشم. چون واسم خسته کننده میومد.
البته این قضیه قبل از این بود که کارهای گروه رستاک رو بشنوم. چند روز پیش این آنونس رو ازشون دیدم و کرمِ موسیقی فولکلور ایرانی توی وجودم افتاد. خداییش کارشون خیلی درسته. الآن 3 روزه که بعد از بیدار شدن از خواب و نشستن پشت کامپیوتر اولین کاری که می کنم اینه که "سور و سوگ" و "بانور" رو گوش کنم یا این کلیپ رو که واسه یکی از کنسرت هاشون هستش رو ببینم.

کِی بشه که آلبوم تصویریشون هم منتشر بشه.