27 ساله بود. اصلیتی بنگال داشت اما توی انگلستان متولد و بزرگ شده بود. هیچوقت از نزدیک ندیدمش و صداش رو نشنیدم اما هفته ای چند بار از طریق یکی از سایت های اینترنتی با هم در ارتباط بودیم. درباره گرافیک با هم گپ می زدیم و نسبت به کارهای همدیگه نظر می دادیم. اخلاق و رفتارمون خیلی به همدیگه شباهت داشت، سبک کارهامون هم تقریباً یکی بود. واسه همین رفاقت عمیقی بینمون وجود داشت. حدوداً 3 ماه پیش تصادف کرد. یه تصادف شدید که باعث شد بره توی حالت کما. یه 7-8 روزی توی اون حالت بود تا اینکه تونست عزرائیل رو شکست بده و دوباره برگرده به زندگی.
40 روز پیش گفت که تصمیم گرفته بره بنگلادش تا یه استراحتی بکنه و بعدش برگرده سراغ کار و زندگیش. خلاصه رفت اما با وجود گذشتن یک ماه خبری ازش نشد. فکر می کردم خیلی بهش خوش گذشته و تصمیم گرفته بیشتر بمونه. اما متأسفانه دیروز خبردار شدم که دیگه قرار نیست برگرده. واسه اینکه توی بنگلادش دوباره تصادف کرده و ایندفعه دیگه کارش به بیمارستان و کما و این حرفها هم نکشیده. اینبار عزرائیل پیروز شده.
باورم نمیشه که دیگه نمی تونم ببینمش... واقعاً باورم نمیشه.
.Goodbye dear Imran, Rest in peace my friend
40 روز پیش گفت که تصمیم گرفته بره بنگلادش تا یه استراحتی بکنه و بعدش برگرده سراغ کار و زندگیش. خلاصه رفت اما با وجود گذشتن یک ماه خبری ازش نشد. فکر می کردم خیلی بهش خوش گذشته و تصمیم گرفته بیشتر بمونه. اما متأسفانه دیروز خبردار شدم که دیگه قرار نیست برگرده. واسه اینکه توی بنگلادش دوباره تصادف کرده و ایندفعه دیگه کارش به بیمارستان و کما و این حرفها هم نکشیده. اینبار عزرائیل پیروز شده.
باورم نمیشه که دیگه نمی تونم ببینمش... واقعاً باورم نمیشه.
.Goodbye dear Imran, Rest in peace my friend