‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

اولین روز مدرسه

کوچکترین عضو خانواده ما آرین ، خواهرزاده 6 سالمه. آرین کوچولوی ما امسال قراره بره کلاس اول. چهارشنبه هفته پیش رفت واسه کلاس بندی و از فردا قراره رسماً وارد دنیای دبستانی ها بشه.
این روزا آرین رو که می بینم، یاد اولین روز مدرسه رفتن خودم میفتم. یادش بخیر چه دهنی از من سرویس شد همون روز اول. نمی دونم سال 70 بود یا 71. یه روز قبل از شروع رسمی مدارس، مثل بقیه کلاس اولی ها رفتم واسه کلاس بندی. جزئیات اون روز رو دقیق یادم نیست، فقط یادمه که آخر سر بهم گفتن که توی کلاس 1/4 افتادم. خلاصه کلاس بندی که تموم شد اومدم خونه و روز بعدش یعنی روز اول مهر با کلی استرس عازم مدرسه شدم. توی حیاط با پرس و جو صف کلاس 1/4 رو پیدا کردم و رفتم توی صف. مراسم صبحگاه هم که تموم شد ، همراه بقیه بچه های صف حرکت کردم سمت کلاسمون و روی یکی از نیمکت های کلاس مستقر شدم. خانم معلم تپل مپلمون اومد و شروع کرد به حضور غیاب. یکی یکی اسم بچه ها رو خوند و یکی یکی بچه ها اعلام حضور کردند تا اینکه گفت "کسی مونده که اسمش رو نخونده باشم؟" من درحالیکه یه نمه پاپیون کرده بودم دستم رو بالا بردم. گفت "شما اسمت چیه عزیزم؟" گفتم "فلان فلانی!" یه نگاه به لیست کرد و گفت "اسمت نیست." دیگه رسماً پاپیون کردم! گفت "برو ببین اسمت توی لیست کلاس کناری هست یا نه". رفتم کلاس 1/5. اسمم توی لیستشون نبود. به معلم اون کلاس گفتم "چیکار کنم؟" گفت "برو کلاس 1/3". رفتم کلاس 1/3. اسمم توی لیست اون کلاس هم نبود. واقعاً کپ کرده بودم. رفتم کلاس 1/2. توی لیست اونا هم نبودم. از کلاس 1/2 که اومدم بیرون زدم زیر گریه. دیگه مطمئن شده بودم که اسمم توی لیست هیچ کلاسی نیست و قراره بی سواد باقی بمونم. داشتم زار زار گریه می کردم که مستخدم مدرسه (که یادم نیست اسمش پروین خانم بود یا پروانه خانم) اومد سراغم و دلیل گریه کردنم رو پرسید. با گریه جریان رو واسش گفتم. پروین خانم (یا پروانه خانم ) اول به نمه دلداریم داد و بعد دستم رو گرفت و منو برد کلاس 1/1 و بالاخره معلوم شد اسمم توی لیست اون کلاس هست و من بی سواد باقی نمی مونم.

میگن بچه حلال زاده به داییش میره. خیلی از اخلاق های آرین به من رفته اما امیدوارم شانسش به این یکی داییش نرفته باشه و روز اول مدرسه اش مثل روز اول من ت.خ.می از آب درنیاد.

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

دلم واسه شغل قبلیم تنگ شده... شغلی که از چند روز بعد از اولین کنکورم یعنی وقتی 18 سال و نیم داشتم شروع شد و تا 5 سال و نیم بعد... یعنی وقتی 24 ساله شدم، ادامه داشت. شغلی که اوایل با وجود درآمد کم دوستش داشتم و اواخر با وجود درآمد نسبتاً خوب ازش بدم می یومد. شغلی که بخاطرش مجبور بودم هر شب ساعت 11 شب از سرکار برگردم خونه و تازه اون موقع شام بخورم. شغلی که مجبور بودم بخاطر چندرغاز درآمد در طول روز حداقل با صد نفر آدم سر و کله بزنم... با آدمایی که هر کدوم یجورایی خارج می زدند... مثلاً یه مشتری داشتم به اسم آقای مستان که همه رو علی ژون (علی جون) صدا می کرد. به معنای واقعی کلمه زبون نفهم بود و هر وقت که می یومد مغازه... تا دهنم رو آسفالت نمی کرد، نمی رفت. همیشه خدا هم موقع پول گرفتن از این بشر مشکل داشتم. خودش و خودت رو جر می داد تا بتونه مثلاً 50 تومن بماله در آدم. یا مثلاً یه مشتری دیگه داشتم به اسم آقای حسینی... آدم فوق العاده محترمی بود اما وقتی وارد مغازه می شد، کافی بود فقط یه کلمه (مثلاً... سلام) بگه تا کل فضای مغازه تا 3 روز بوی سیگار بهمن بگیره. یا یه مشتری دیگه بود بنام خانم مرادی... یه خانم میانسال که معمولاً هفته ای یکی دو بار بیشتر نمی یومد اما از شانس بد من همون یکی دو بار رو هم وقتی می یومد که هیشکی توی مغازه نبود و اون هم تا می دید سر من خلوته یه دوساعتی می نشست و واسم درد و دل می کرد... بعد از اینکه مخم رو بطور کامل تیلیک می کرد، چیزی رو که می خواست می گرفت و پولش رو می داد و می رفت. البته همیشه قبل از رفتن یه شکلات هم بهم می داد که انصافاً خیلی می چسبید. گل سر سبد همه مشتری هام هم آقای نجفی بود. یه پیرمرد حزب الهی چاق و قد کوتاه... چشماش هم لوچ بود. وقتی داشت با تو صحبت می کرد، با یه چشمش منو نیگاه می کرد و با اون یکی چشمش یکی دیگه رو... هیچوقت نفهمیدم دقیقاً کیه و چیکارس... ظاهراً رفیق فابریک صفار هرندی هم بود... کافی بود من یا یکی از مشتری ها، درباره عمو صفار بد بگیم... خون جلوی چشمای حاجی رو می گرفت و مثل سماور در حال جوشیدن میشد که هر آن احتمال انفجارش وجود داره. واقعاً موجود بدقلقی بود. (حالا بعدنا یه پست اختصاصی درباره این موجود استثنایی می نویسم). خلاصه... هزار تا مشتری عجیب و غریب داشتم توی اون شغل که هر کدوم آنرمال تر از اون یکی بود و الآن که یادشون میفتم، واقعاً خدا رو شکر می کنم که از دستشون راحت شدم. با این وجود نمی دونم چرا تازگیا دلم واسه اون شغل تنگ شده. دلم واسه شکلات های خانم مرادی، بوی سیگار آقای حسینی و چشمای تا به تای حاجی نجفی تنگ شده. نمی دونم واسه اینه که الآن اوضاع جیبم مثل تانزانیاست یا اینکه کلاً یه جاییم میخاره واسه سر و کله زدن با همچون موجوداتی... بهرحال دلم تنگ شده... اون هم خیلی زیاد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

سرقت در سیم ثانیه!

هفت هشت ساله بودم. با پسرعموم که تقریباً هم سن هستیم و اون دوران صمیمی ترین دوستم بود داشتیم اطراف خونشون ول می چرخیدیم. پسرعموی گرانقدر پیشنهاد داد بریم دزدی کنیم. یه فتوا هم صادر کرد که چون ما الآن بچه هستیم خدا ما رو بخاطر دزدی نمی فرسته جهنم. بزرگ که شدیم هم توبه می کنیم و در کل خطری بابت جهنم رفتن وجود نداره. خلاصه ما هم قبول کردیم. همینطور که داشتیم راه می رفتیم و بحث می کردیم که کجا بریم و چی بدزدیم، رسیدیم به یه مغازه لوازم التحریر فروشی. طی یه مشورت 3 ثانیه ای تصمیم گرفته شد که از همون مغازه دزدی کنیم. قرار شد وارد مغازه که شدیم پسرعموم سر صاحب مغازه رو گرم کنه و من یه چیزی کف برم اما وارد که شدیم قبل از اینکه پسرعموم حرکتی کنه و چیزی به صاحب مغازه بگه من یه چیزی از روی پیشخون مغازه ورداشتم و مثل فرفره از مغازه پریدم بیرون و شروع کردم به دویدن. پسرعموم هم که مثل صاحب مغازه شوکه شده بود با چند ثانیه تأخیر پرید بیرون و دوید دنبالم. یکی دوتا کوچه که دویدیم و خطر خفت شدن توسط صاحب مغازه رفع شد وایستادیم تا ببینیم چی دزدیدیم. یه تیوپ رنگ روغن دزدیده بودیم اما اون موقع ها نه من و نه پسرعموم هیچکدوممون نمی دونستیم اینی که دزدیدیم چیه و چه کاربردی داره. خلاصه یه خورده اینور و اونورش کردیم اما چون چیزی دستگیرمون نشد انداختیمش دور!
از اون موقع 16-17 سالی گذشته و من مطمئناً گناهان بسیاری مرتکب شده ام (البته خدائیش دیگه دزدی نکردم) اما احساس عذاب وجدانی که سر این دزدی دارم سر هیچ کدوم از گناهان بسیارِ دیگه ای که مرتکب شدم ندارم. نمیدونم چرا؟

پ.ن: اگر یکی از خواننده های این وبلاگ کسیه که 16-17 سال پیش یه مغازه لوازم التحریر فروشی داشته و یه روز دو تا بچه 7-8 ساله از مغازه اش یه رنگ روغن سفید کف رفتند، یه ندا بده!

* این مطلب رو در تاریخ 16 شهریور 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

My First Love

چهار یا پنج ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم! عاشق یکی از فامیلا که تقریبآ ۱۶-۱۷ سالی از من بزرگتر بود و توی همون ایام با یکی تازه نامزد کرده بود! واقعآ از ته دل دوست داشتم باهاش ازدواج کنم. تا یکی دو سال از شوهرش (که انصافاً هم مرد خوبیه) خوشم نمی یومد. احساس می کردم اون باعث شد که من نتونم با فامیلمون ازدواج کنم.
چند شب پیش با خانواده یه جا دعوت بودیم. مامانم صدام کرد و یواش بهم گفت که حواست به فلانی باشه، دختر خیلی خوبیه و می تونه کیسِ مناسبی واست باشه و اگه باهاش ازدواج کنی خوشبخت میشی و از این حرفا...
البته من الآن تو فاز ازدواج کردم نیستم اما نکته جالب قضیه اینجاست اونی که مامانم برای من درنظر گرفته بود کسی نبود جز دخترِ همون کسی که من ۲۰ سال پیش عاشقش شده بودم!

*  این پست رو توی تاریخ 7 شهریور 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.