‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

شرمنده

این روزها خیلی خیلی گرفتارم.... کار ، درس ، زندگی... خلاصه همه چی قاطی پاطی شده و همیشه کمبود وقت دارم. این وبلاگ رو که در حالت عادی هم دیر به دیر آپدیت می کردم و البته همون مطالبی که هفته ای یکبار می نوشتم هم معمولاً در رده خزعبلات قرار داشت اما گرفتاری حال حاضر باعث شده تا فرصت نکنم همون خزعبلات هفتگی رو هم بنویسم.
راستش فکرش رو نمی کردم که ننوشتن من اشکالی داشته باشه اما امروز که یه سر به کنتور وبلاگ زدم، دیدم که توی این مدتی که من در غیبت صغری به سر می بردم، بعضی دوستان گهگاه به اینجا سر می زدند و دست خالی بر می گشتند. این مسئله باعث شد که یجورایی احساس شرمندگی کنم... واقعاً شرمنده ام از همه دوستانی که توی این مدت اومدن، میان و خواهند اومد. البته سعی خواهم کرد که غیبت صغری به کبری تبدیل نشه و هر چند وقت یکبار یه چیزی (حتی خزعبل) بنویسم.

آگهی استخدام: به علت کمبود وقت به یک نفر با سابقه برای خاراندن سر نیازمندم!
پ.ن برای آگهی استخدام: به جز سر... نقطه دیگری از بدنم نیاز به خارش ندارد! خیالتون راحت!

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

خرس چپ دست

چهارشنبه هفته قبل برای اولین بار توی سال 89 قبل از ساعت 12 شب گرفتم خوابیدم. روز بعدش (پنجشنبه صبح) هم ساعت 11 از خواب بیدار شدم. پنجشنبه شب هم برای بار دوم توی سال 89 موفق شدم قبل از 12 بخوابم. جمعه رو هم که تا ساعت 11/30 خواب بودم. دیشب هم فقط 1 ساعت از نیمه شب گذشته بود که خوابم برد و امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم. یک ساعتی بیدار بودم که دیدم نمیشه... خیلی خوابم میاد... پس دوباره گرفتم خوابیدم تا نزدیکی های ساعت 12. الآن هم که دارم اینا رو می نویسم ساعت هنوز 12 شب نشده اما من احساس می کنم که خوابم میاد و باید برم بگیرم بخوابم!
فکر کنم دارم دچار دگردیسی میشم و احتمالاً تا چند روز دیگه بطور کامل تبدیل به خرس خواهم شد!
پس اگر دیدید 5-6 ماه گذشت و من توی این وبلاگ چیزی ننوشتم، واسم نگران نشید... به احتمال زیاد من توی خواب زمستانی هستم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

بازگشت به مسیر زندگی

خیلی وقت بود که زندگیم شده بود وقت گذروندن الکی. حدود 3-4 سال... شایدم بیشتر.. خیلی مطمئن می تونم بگم که توی این 3-4 سال اخیر هیچ گ.ه مثبتی نخوردم... حتی منفی اش رو هم نخوردم!... نه مثل بچه آدم درس خوندم، نه زبان انگلیسیمو تقویت کردم. نه یه پول درست و حسابی پس انداز کردم، نه توی چهار تا جشنواره کاریکاتور شرکت کردم که الله بختکی یه جایزه ای چیزی ببرم تا 4 سال دیگه یه رزومه واسه ارائه داشته باشم. واسه هیچ روزنامه و مجله ای هم کار تصویرسازی و کاریکاتور انجام ندادم و کلاً فکر نمی کنم توی این 3-4 سال اخیر حتی 20 تا کاریکاتور هم کشیده باشم. واقعاً هیچی... هیچ کار خاصی نکردم توی این مدت. یه الاف به معنای واقعی کلمه بودم و بدبختی اینجاست که خودم هم متوجه این الاف بودنم بودم اما واقعاً کار خاصی هم نمی تونستم بکنم... چون فقط یه مقدارش مربوط به گشادی خودم بود و بقیه اش به خاطر شرایطی بود که توش قرار داشتم.
خدا رو شکر تازگی ها یه تغییر مثبت توی زندگیم بوجود اومد که باعث شده واسه انجام همه کارهای نکرده ام توی این 3-4 سال انگیزه پیدا کنم. دوباره امید رسیدن به چند تا از آرزوهای اصلی زندگیم رو بدست آوردم. فقط اگه بزودی مشکل شغلیم هم حل بشه و بتونم یه قرارداد مناسب با یه شرکت مناسب ببندم، می تونم تا حدودی احساس خوشبختی کنم و به آینده ام امیدوار باشم.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

چپ دست نگو، بلا بگو... تنبل تنبلا بگو!

تنبلی مهمترین ویژگی اخلاقی منه. اما جدیداً تنبل تر و بی حوصله تر از قبل شدم. به عبارتی یک سوپرتنبل واقعی شدم. حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم. صبح ها الکی وقت می گذرونم تا ظهر بشه. ظهرها هم به هوای شب شدن الکی خودم رو علاف می کنم تا اینکه شب میشه. شب که میشه با خودم فکر می کنم و می بینم دارم الکی عمر خودم رو تلف می کنم و هیچ گ.ه مثبتی نمی خورم. پس تصمیم می گیرم از فردا آدم بشم  و تنبلی رو بزارم کنار اما به قول تبلیغ بانک کشاورزی (یا شایدم یه بانک دیگه): "فردا هم همان امروز من است" و دوباره فردا هم همین پروسه رو تکرار می کنم تا شب بشه و شبش دوباره با خودم فکر کنم که از فردا آدم بشم.

ببینم... کسی دارویی واسه ک.و.ن گشادی سراغ نداره؟!

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکم


داشتم می رفتم سمت چهارراه ولیعصر و پاساژ ایران تا یه فکری به حال کارت گرافیک کامپیوترم که روز قبل به فنا رفته بود بکنم. مسیر یه طرفه در جهت عکس حرکت من بود و فقط با اتوبوس میشد رفت. خدا رو شکر اتوبوس خلوت بود و صدا از هیچ کسی هم در نمیومد تا اینکه یهو فنر یکی در رفت و شروع کرد به گفتن یه چیزایی با صدای بلند. خیلی تند و نامفهوم صحبت می کرد. مثل یه نوار ضبط شده که با سرعت 2X درحال پخش باشه. نمی فهمیدم چی میگه. اولش فکر کردم از اونایی باشه که می خواد جمعیت رو وادار کنه واسه سلامتی آقای راننده صلوات بفرستند و این چیزا اما ظاهراً قضیه این نبود. یه مقدار که گذشت کم کم مغزم خودش رو با شرایط وفق داد و تا حدودی توانایی متوجه شدن جملات اون فرد رو پیدا کردم. انگار صحبت از معجزه می کرد و اینکه می تونه موجودات زنده خلق کنه یا موجوداتی که مردن رو زنده کنه. یه ذره دیگه که گوش کردم دیدم بعله... طرف جزو اون کسایی هستش که تصمیم گرفته به عنوان صد و بیست و چهار هزار و یکمین پیامبر الهی ظهور کنه و از شانس ما، اتوبوس خط میدون سپاه - میدون انقلاب رو هم واسه ظهورش انتخاب کرده!
پیامبر مورد نظر کماکان داشت با صدای بلند از معجزات و تواناییهاش می گفت که صبر یکی از مسافرا تموم شد و گفت: "داداش بی خیال شو... اعصاب نداریم... برو جلوی بیت رهبری یا ریاست جمهوری داد و بیداد کن."
پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکمین ساکت شد. انصافاً پیامبر حرف گوش کنی بود!

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

Bride Flight


یه مدت بود که دچار بحران فیلمی شده بودم. هیچ فیلمی بهم فاز نمی داد. این قضیه واسه منی که از هر ژانری (بجز ژانر تخیلی) رو میشد توی لیستِ فیلمهای مورد علاقم دید ، عجیب به نظر می رسید. مثلآ هم فیلم هایی مثل کازابلانکا ، پیانیست ، مسیر سبز و ... رو دوست داشته و دارم، هم فیلم های زاغارتی مثل احمق و احمق تر یا سه شماره اول از سری آمریکن پای.  اما چند ماه بود که با هیچ کدوم از فیلم های جدید راضی نمی شدم. حتی فیلم هایی مثل 2012 که توی دنیا فروش خوبی داشتند و ملت کلی باهاش فاز گرفته بودند. دیگه داشتم به سلیقه فیلم بینیِ خودم شک می کردم و به این نتیجه می رسیدم که مشکل از منه، نه از فیلم های جدید تا اینکه فیلم Bride Flight به دستم رسید و دیشب دیدمش. حین دیدن فیلم احساس یه معتاد رو داشتم که بعد از چند ماه خماری یه جنس خوب و خالص! به دستش رسیده. واقعآ با فیلم فاز گرفتم. فیلم هلندی بود اما بیشتر زمان فیلم توی نیوزلند می گذشت. فضای فیلم و موسیقی متنش منو برده بود توی حال و هوای مینی سریال پرندگان خارزار و باعث شده بود حالی که از دیدن فیلم می برم دوچندان بشه. بازیِ بازیگرا خیلی خوب بود. فیلمنامه چفت و بست درست و حسابی داشت و کارگردانیش هم انصافآ خوب بود. اگه شما هم مثل من با فیلم های جدید هالیوود فاز نگرفتین و دلتون لک زده واسه یه فیلمِ خوب، Bride Flight رو ببینید.
* این مطلب رو تو تاریخ 24 اردیبهشت 89 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

تولدم مبارک!

دیروز رسمآ 25 ساله شدم. سال های قبل معمولآ تو روز تولدم حس خوبی داشتم اما امسال با اینکه روز قبلش تو جشنواره تصویر سال برنده لوح تقدیر شده بود، اما اصلآ حس جالبی نداشتم که 25 ساله شدم. احساس می کنم نسبت به سنم عقبم و همسن های من خیلی ازم جلوتر هستند. شاید بخاطر این باشه که کلآ امسال سال خوبی نداشتم. توی سال 88 به چند تا از اهدافی که اول سال تعیین کرده بودم رسیدم اما چند تا از برنامه های اصلیمو نتونستم اجرا کنم. بعضی هاشونو بخاطر بدشانسی و بعضی ها رو واسه تنبلی خودم. اما شرایط جوریه که مطمئنم سال 89 سال موفقیت من میشه. چند تا برنامه دارم که چند سالی هست منتظر موقعیت مناسب برای اجراشون بودم و حالا زمان مناسب رسیده. فقط باید یه مقدار از سیستم گشادیسم فاصله بگیرم.

پ.ن: توی این 25 سال هدیه های تولد مختلفی گرفته بودم اما امسال بهترین هدیه تولد عمرم رو از آرین (خواهر زاده 5 ساله ام) گرفتم. فسقلی بدون اینکه قبلآ با کسی هماهنگ کرده باشه، با پاستل نقاشی یه کیک 5 طبقه رو کشیده و بالای صفحه با خط کودکانه اش نوشته: "تولدد مبارک دایی"

* این مطلب رو در تاریخ 23 اسفند 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

دیگه ویروس بی ویروس

خدا پدر این ویروس آخری رو بیامرزه. قبل از اون چند تا ویروس دیگه هم روی کامپیوترم زندگی می کردند اما پر بودن هارد کامپیوترم و نبودن امکان فرمت کردنشون و از همه مهمتر ک.و.ن گشادی باعث شده بود با اونها زندگی مسالمت آمیزی داشته باشم و کاری به کارشون نداشته باشم. البته اونها هم معمولاً تا نیم ساعت از موقعی که کامپیوتر رو روشن می کردم کاری به کار من نداشتند اما بعد از نیم ساعت فعالیتشون رو شروع می کردند و یه حال اساسی به سرعت کامپیوتر می دادند و مجبورم می کردند تا کامپیوتر رو ری استارت کنم تا دوباره یه نیم ساعتی از دستشون راحت باشم.
اما این ویروس آخری که اومد اون نیم ساعت زمان آرامش به 5 دقیقه کاهش پیدا کرد و درنتیجه مجبور شدم که یه فکری به حال کامپیوترم بکنم. اول رفتم سراغ هارد و فایل های غیرضروری رو پاک کردم اما حدود 40 گیگ فایل باقی موند که نمی تونستم ازشون دل بکنم واسه همین ذره ذره روی فلش مموری کپی می کردمشون و می رفتم به کامپیوتر برادر گرامی انتقال می دادم. البته قبل از کپی کردن روی هارد کامپیوتر داداشم مجبور بودم یه بار فلش مموری رو اسکن کنم و فایلهای ویروسی رو پاک کنم.
بدبختی اینجا بود که چون سرعت کامپیوترم بخاطر اون ویروس آخری شدیداً پایین اومده بود، کپی کردن یه فایلی که در حالت عادی 5 دقیقه طول میکشید بالای 1 ساعت زمان می برد و واسه همین 2 روز طول کشید تا کل اون اطلاعاتی رو که نمی خواستم از دست بدم روی کامپیوتر داداشم کپی کنم. اما بهرحال دیروز عملیات انتقال تموم شد و امروز هارد رو فرمت کردم و یه ویندوز تازه روش ریختم و البته در اولین اقدام ناد32 رو هم نصب کردم.
واقعاً خدا پدر این ویروس آخری رو بیامرزه که بالاخره من رو مجبور کرد یه حال اساسی به کامپیوترم بدم.

* این مطلب رو در تاریخ 15 اسفند 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

خستگی، افسردگی و دیگر هیچ!

توی این 20-30 روز گذشته واقعاً اوضاعم داغون بود و اصلآ حوصله نوشتن نداشتم. از یه طرف توی این مدت از نظر شغلی خیلی گرفتار بودم و حجم بالای کار (و به دلایلی درآمد خیلی خیلی کم) باعث شده بود که هم از نظر جسمی خسته باشم، هم از نظر فکری. از طرفِ دیگه زنده شدنِ خاطرات دی و بهمن پارسال توی ذهنم (که دورهء خیلی سخت و تلخی بود واسم) باعث شده بود تا دوباره برم توی حال و هوای سال قبل و با وجود خستگی زیاد نتونم شب ها راحت بخوابم و هر شب تا نزدیک صبح به خاطرات تلخ پارسال فکر کنم و افسردگی الاغی بگیرم!
از 3 شب پیش دوباره دویدنِ قبل از خواب رو شروع کردم. قبلاً هر شب (یا یک شب درمیون) قبل از خواب یه نیم ساعتی رو می رفتم بیرون و می دویدم. اما تقریباً یکی دو ماهِ پیش بود که دچار آنفولانزای خوکی شدم و تا یه مدت حتی حال راه رفتن توی خونه و مثلاً رفتن تا سر یخچال رفتن رو هم نداشتم، چه برسه به دویدن. بعدش هم که حجم بالای کاری و سایر قضایایی که بهشون اشاره کردم باعث شده بود حس و حال این کار نباشه. اما از شنبه شب تصمیم گرفتم که دوباره دویدن رو شروع کنم. نمی دونم چه چیزی توی این دویدنه که عجیب فکر آدم رو آروم می کنه و باعث شده بطور کامل از فاز افسردگی بیام بیرون و دوباره به حالت نرمال برگردم.

* این مطلب رو در تاریخ 12 اسفند 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

8 صبح

آلارم موبایلم شروع میکنه به زنگ زدن. یعنی ساعت 8 صبحه و باید بیدار بشم اما شدیداً خوابم میاد. پس درحالتی بین خواب و بیداری  تنظیمش می کنم روی 8/15 دقیقه و دوباره می گیرم می خوابم. صدای آلارم موبایلم بلند میشه. یعنی ساعت 8/15 دقیقه شده و باید بیدار بشم اما هنوز هم خوابم میاد. پس دوباره درحالتی بین خواب و بیداری تنظیمش می کنم روی 8/30 دقیقه و می گیرم می خوابم. چند دقیقه بعد دوباره صدای آلارم بلند میشه و من دوباره تنظمیش میکنم واسه 15 دقیقه بعد. این عمل اونقدر تکرار میشه که سرانجام کم بیارم و بطور کامل بیدار بشم. (که اونموقع ساعت 9 یا 9/30 دقیقه شده) تقریباً اکثر روزهای سال این جریان در حال تکرار شدنه.

آلارم موبایلم شروع میکنه به زنگ زدن. یعنی ساعت 8 صبحه و باید بیدار بشم تا قرص بخورم. قرص مربوطه رو میرم بالا و دوباره برمی گردم به رختخواب تا بخوابم. دکتر گفته باید یک هفته استراحت مطلق داشته باشم پس تصمیم دارم حداقل تا ساعت 10 صبح بگیرم بخوابم. اما مشکل اینجاست که خواب کاملاً از سرم پریده و خوابم نمی بره. این قضیه هم تقریباً در تمام اون 5-6 روزی که درگیر آنفولانزای ظاهراً خوکی بودم تکرار شد.

آلارم موبایلم شروع می کنه به زنگ زدن. یعنی ساعت 8 صبحه و من که دوره بیماریم تموم شده باید بیدار بشم اما شدیداً خوابم میاد. پس درحالتی بین خواب و بیداری تنظیمش می کنم روی 8/15 دقیقه و دوباره می گیرم می خوابم. ادامه اش رو دیگه خودتون میتونید حدس بزنید.

* این مطلب رو در تاریخ 25 دی 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

خاطرات یک گیشا



داشتم جایی میرفتم که یکی از رفقام رو دیدم. یه گوشه ای وایستادیم و شروع کردیم به صحبت کردن. گفتیم و گفتیم تا اینکه بحثمون به فیلم کشید...
گفت: فیلم میلم جدید چیزی نداری بدی ببینیم؟
گفتم: یه فیلم الآن همراهمه. خاطرات یک گیشا. جدید نیست اما قشنگه.
گفت: موضوعش درباره چیه؟
گفتم: درباره یه دختر ژاپنیه که گیشا میشه.
گفت: گیشا چیه دیگه؟
گفتم: به زنای ژاپنی ای میگن که توی چایخونه ها یا جاهای دیگه واسه مردا نمایش میدادن و پول میگرفتند.
گفت: چه جور نمایشایی؟
گفتم: یجورایی عشوه میومدن. کلاً هر نمایشی که مردا باهاش فاز میگرفتن. مثلاً با بادبزن میرقصیدن.
نیشش باز شد و گفت: ایول... صحنه محنه هم داره دیگه؟
گفتم: نه اتفاقاً. چیز خاصی نداره.
لبخند روی لبش ماسید و گفت: اِ... باشه حالا این فیلمو بعدنا ازت میگیرمش. فیلم دیگه ای نداری؟!

* این پست رو توی تاریخ 12 شهریور توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

...

الآن 3-4 ماهی میشه که همکار بسیاری از جوانان هم سن و سال خودم شده ام. به عبارت دیگه بیکارم. کارم رو که از 18 سالگی شروع کرده بودمش آخر سال 87 جمع کردم تا ایشالا برم سراغ اون کاری که واقعاً باهاش حال میکنم و فکر میکنم از شغل سابقم آینده دارتره. خدائیش بیکاری هم صفایی داره. یه بدی داره، صدتا خوبی... مثلآ نزدیک 3 سال بود که کاریکاتور نکشیده بودم، چون نه فرصت داشتم نه حس. چند تا کتاب بودند که خیلی وقته میخواستم بخونمشون اما فرصت پیدا نمی کردم. خیلی فیلم ها رو دوست داشتم ببینم اما ساعت 11-12 شب تازه از سر کار میومدم خونه. خلاصه خیلی کارهای دیگه بود که قبلاً بدلیل نداشتن وقت کافی نمی تونستم انجامشون بدم اما الآن چیزی که زیاد دارم وقته. اینا همه خوبی های بیکاری بودش اما بیکاری یه بدی هم داره و اونم اینه قبلاً وقت کمتری برای خرج کردن پس اندازم داشتم اما الآن اونقدر وقت دارم که هرچی پول توی اون مدت 6 سال جمع کرده بودم توی این 3-4 ماهه خرج کرده ام!

* این پست رو توی تاریخ 24 تیر 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.