‏نمایش پست‌ها با برچسب بی خوابی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بی خوابی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

خرس چپ دست

چهارشنبه هفته قبل برای اولین بار توی سال 89 قبل از ساعت 12 شب گرفتم خوابیدم. روز بعدش (پنجشنبه صبح) هم ساعت 11 از خواب بیدار شدم. پنجشنبه شب هم برای بار دوم توی سال 89 موفق شدم قبل از 12 بخوابم. جمعه رو هم که تا ساعت 11/30 خواب بودم. دیشب هم فقط 1 ساعت از نیمه شب گذشته بود که خوابم برد و امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم. یک ساعتی بیدار بودم که دیدم نمیشه... خیلی خوابم میاد... پس دوباره گرفتم خوابیدم تا نزدیکی های ساعت 12. الآن هم که دارم اینا رو می نویسم ساعت هنوز 12 شب نشده اما من احساس می کنم که خوابم میاد و باید برم بگیرم بخوابم!
فکر کنم دارم دچار دگردیسی میشم و احتمالاً تا چند روز دیگه بطور کامل تبدیل به خرس خواهم شد!
پس اگر دیدید 5-6 ماه گذشت و من توی این وبلاگ چیزی ننوشتم، واسم نگران نشید... به احتمال زیاد من توی خواب زمستانی هستم.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

لعنتیِ دوست داشتنی

لعنت به این اینترنت... از 7-8 سال پیش که اینترنت باز شدم، ساعت خوابم از 12 به 3-4 نیمه شب تغییر کرده. از اون طرف هم آدم مجبوره که حداکثر ساعت 8-8/30 صبح بیدار بشه. یه هفته دهن خودم رو سرویس میکنم تا ساعت خوابم رو میزون کنم و مثل بچه آدم ساعت 12 بخوابم تا صبح که آلارم موبایلم زنگ میزنه به زمین و زمان فحش ندم اما فقط کافیه یه شب بین حالت خواب و بیداری یادم بیفته که فلان لینک رو چک نکردم. چک کردن اون لینک باعث میشه صد تا صفحه دیگه رو هم بگردم و تا به خودم بیام ببینم ساعت 3 نصف شب شده و دوباره مجبورم یه هفته دهن خودم رو سرویس کنم تا ساعت خوابم میزون بشه... لعنت به این اینترنت.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

خستگی، افسردگی و دیگر هیچ!

توی این 20-30 روز گذشته واقعاً اوضاعم داغون بود و اصلآ حوصله نوشتن نداشتم. از یه طرف توی این مدت از نظر شغلی خیلی گرفتار بودم و حجم بالای کار (و به دلایلی درآمد خیلی خیلی کم) باعث شده بود که هم از نظر جسمی خسته باشم، هم از نظر فکری. از طرفِ دیگه زنده شدنِ خاطرات دی و بهمن پارسال توی ذهنم (که دورهء خیلی سخت و تلخی بود واسم) باعث شده بود تا دوباره برم توی حال و هوای سال قبل و با وجود خستگی زیاد نتونم شب ها راحت بخوابم و هر شب تا نزدیک صبح به خاطرات تلخ پارسال فکر کنم و افسردگی الاغی بگیرم!
از 3 شب پیش دوباره دویدنِ قبل از خواب رو شروع کردم. قبلاً هر شب (یا یک شب درمیون) قبل از خواب یه نیم ساعتی رو می رفتم بیرون و می دویدم. اما تقریباً یکی دو ماهِ پیش بود که دچار آنفولانزای خوکی شدم و تا یه مدت حتی حال راه رفتن توی خونه و مثلاً رفتن تا سر یخچال رفتن رو هم نداشتم، چه برسه به دویدن. بعدش هم که حجم بالای کاری و سایر قضایایی که بهشون اشاره کردم باعث شده بود حس و حال این کار نباشه. اما از شنبه شب تصمیم گرفتم که دوباره دویدن رو شروع کنم. نمی دونم چه چیزی توی این دویدنه که عجیب فکر آدم رو آروم می کنه و باعث شده بطور کامل از فاز افسردگی بیام بیرون و دوباره به حالت نرمال برگردم.

* این مطلب رو در تاریخ 12 اسفند 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.