‏نمایش پست‌ها با برچسب اینجا ایران است. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اینجا ایران است. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

لین چان در تهران!


این یکی از عکس هاییه که ایسنا به عنوان "طرح برخورد با حاملان سلاح سرد" گذاشته. از این عکس میشه نتیجه گرفت که یا ما داریم توی "لیانگ شان پو" زندگی می کنیم  و خودمون خبر نداریم یا اینکه "لین چان" و رفقا اومده بودند و داشتند توی خیابون های تهران واسه خودشون چیزچرخ می زدند که برادران زحمت کش (بجای واژه "زحمت" کاملاً آزاد هستید که از کلمات دیگه ای هم استفاده کنید!) نیروی انتظامی گرفتنشون.

پ ن 1: برخورد با ارازلی که از هر جیبشون میشه چند تا چاقو ضامن دار و پنجه بوکس پیدا کرد خوبه اما اغراق هم دیگه حدی داره. آخه تا حالا کدوم ارازل و اوباشی رو دیدین که با شمشیر سامورایی راه افتاده باشه توی خیابون که اینا این همه شمشیر گرفتند ازشون؟

پ ن 2: بقیه عکس ها رو می تونید از اینجا و اینجا ببینید.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

بیچاره کدخدا!

اصولاً بسـیجی ها از نظر آی کیو تعطیلن... گواه این حرف هم اینه که اگه واقعاً عقل داشتن که بسـیجی نمی شدند. خبرگزاری ایــرنا که توسط همین بسـیجی های مغز پشگلی اداره میشه، امروز این خبر رو از خودش در کرده:


نکته مهم این خبر توی تیترش قرار داره. ظاهراً جمله اول تیتر ("تا زمان تماس تلفنی ارسال نشود") جزو تیتر نبوده و تذکری بوده که مسئول مربوطه به عوامل داده بوده که تا وقتی تماس نگرفته خبر رو روی سایت قرار ندن!
بیچاره اونایی که دلشون به این بسـیجی ها خوشه!

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

...

یکی از خبرهای اخبار ورزشی امروزِ صدا و سیمای عمو عزت این بود:
"باراک اوباما شکست تیم ملی فوتبال آمریکا در جام جهانی مقابل غنا را از تلویزیون تماشا کرد"!!!!

آدم به خدا نمی دونه باید پوزخند بزنه به این سطح فکرِ کودکانه عوامل تنظیم خبرِ صدا و سیما یا اینکه بشینه و زار بزنه.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکم


داشتم می رفتم سمت چهارراه ولیعصر و پاساژ ایران تا یه فکری به حال کارت گرافیک کامپیوترم که روز قبل به فنا رفته بود بکنم. مسیر یه طرفه در جهت عکس حرکت من بود و فقط با اتوبوس میشد رفت. خدا رو شکر اتوبوس خلوت بود و صدا از هیچ کسی هم در نمیومد تا اینکه یهو فنر یکی در رفت و شروع کرد به گفتن یه چیزایی با صدای بلند. خیلی تند و نامفهوم صحبت می کرد. مثل یه نوار ضبط شده که با سرعت 2X درحال پخش باشه. نمی فهمیدم چی میگه. اولش فکر کردم از اونایی باشه که می خواد جمعیت رو وادار کنه واسه سلامتی آقای راننده صلوات بفرستند و این چیزا اما ظاهراً قضیه این نبود. یه مقدار که گذشت کم کم مغزم خودش رو با شرایط وفق داد و تا حدودی توانایی متوجه شدن جملات اون فرد رو پیدا کردم. انگار صحبت از معجزه می کرد و اینکه می تونه موجودات زنده خلق کنه یا موجوداتی که مردن رو زنده کنه. یه ذره دیگه که گوش کردم دیدم بعله... طرف جزو اون کسایی هستش که تصمیم گرفته به عنوان صد و بیست و چهار هزار و یکمین پیامبر الهی ظهور کنه و از شانس ما، اتوبوس خط میدون سپاه - میدون انقلاب رو هم واسه ظهورش انتخاب کرده!
پیامبر مورد نظر کماکان داشت با صدای بلند از معجزات و تواناییهاش می گفت که صبر یکی از مسافرا تموم شد و گفت: "داداش بی خیال شو... اعصاب نداریم... برو جلوی بیت رهبری یا ریاست جمهوری داد و بیداد کن."
پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکمین ساکت شد. انصافاً پیامبر حرف گوش کنی بود!

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

یک سال گذشت

یک سال گذشت... پارسال دقیقاً مثل امروز بود که رفته بودیم رأیمون رو داده بودیم و مطمئن از پیروزیِ میر  منتظر فردا و اعلام نتایج بودیم تا رسماً پیروزیمون رو جشن بگیریم. واقعاً کسی به پیروزیِ میرِ ما شک نداشت. یادمه ساعت های 8 و 9 شب بود که داداشم اومد گفت خبر رسیده کیهان داره واسه فردا تیتر میزنه که ا.ن با 60 درصد پیروز شده. من گفتم کیهان اونجای باباش خندیده و این قضیه رو جدی نگرفتم. فرداش ساعت 5-6 صبح بود که خودبخود از خواب پریدم و سریع تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه خبر... باورم نمی شد. جوک دیشب تبدیل به حقیقتی تلخ شده بود.
توی این یک سال خیلی ها کشته شدند. خیلی ها بازداشت شدند و خیلی ها کتک خوردند. ا.ن هنوز هم در جایگاهی که متعلق بهش نبود، نشسته اما ما حداقل در یک چیز بُرد کردیم. اینکه دنیا فهمید حساب مردم ایران با دولت ا.ن جداست. تا قبل از اون همه دنیا فکر می کردند هر مزخرفی که این شخصیت برجسته از خودش درمیکنه، اعتقاد مردم ایران هم هست اما حالا حداقل اینو می دونند که بخش کثیری از مردم ایران اصلاً خود این موجود رو قبول ندارند که بخوان افکار و عقایدش رو قبول داشته باشند.

***

از امروز سعی می کنم آخر هر پست چند تا پیشنهاد هم داشته باشم. پیشنهاد شنیدن یک موزیک ، دیدن یک تصویر ، خواندن یک مطلب جالب از یک سایت یا وبلاگ دیگه ، دیدن یک فیلم که خودم باهاش حال کردم و ...
واسه شروع اینا رو داشته باشین: یه آهنگ از انریکه ، یه کاریکاتور از وحید نیک گو ، نامه ابراهیم رها به خدا ، فیلم پیشنهادی امروزم هم فیلم قتل عمد (Murder In The First) هستش.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

ما چقدر آزادیم!

وبلاگ دختر حاجی رو فــــیـلــــتــــر کردن. وبلاگ گلابی دیوانه رو هم همینطور و نیز خیلی دیگه از وبلاگ هایی رو که باحاشون حال می کردم. حالا میگی اینا رو واسه این بستن چون گاهی درباره حضرات می نوشتند و نوع نگارششون هم طنز بود و گزنده... سایت imdb رو دیگه واسه چی فـــــیلــــتـــر کردن؟

فکر می کنم با این وضعیت چند سال بعد ما چنین وضعی داشته باشیم:
صبح از خواب بیدار شده، کامی رو روشن کرده و به اینترنت کانکت می شویم. دوست داریم بدونیم اخبار جدید چیه... واسه همین یه سر میریم فـارس نیوز و خبرهای منتشر شده توی اون سایت رو بصورت چپکی مطالعه می کنیم (یعنی مثلاً اگر گفته بودن فلانی این حرف رو زده، اینجور برداشت می کنیم که فلانی اصلاً همچین حرفی نزده!) و اینگونه از آخرین اخبار روز مطلع میشیم. فکر سایت خبری دیگه رو هم از سرتون بیرون کنید. آخه مگه بروبچ فـــیلتــــرینگ مردن که سایتی غیر از فـــارس نیوز باز باشه؟
بعدش یه سر هم میریم رجـــا نیوز تا با خوندن چیزشعرهای اون سایت کمی بخندیم و روحمون تازه شه.
چون سایت دیگه ای باقی نمونده که بروبچ فـــیلش رو تر نکرده باشن، تصمیم می گیریم که دیس کانکت بشیم و به سایر امور زندگیمون برسیم اما یادمون میفته که ایمیلمون رو چک نکردیم. البته جی میل، یاهو، هات میل و... هم فــــیلـــتر شده اند، پس به سراغ ایمیل ملیمون میریم. همون ایمیلی که با ارائه دادن اسم، آدرس، شماره تلفن خودمون و کلیه فامیل درجه 1 و 2 و 3 و 4، مشخصات دوست دختـرمون و دوست های دوست دختـرمون، شماره کفش بابابزرگ مرحوممون، سایز کمر بقال سر کوچه، رنگ شورت مردی که هفته پیش از جلوی خونمون رد شده بود و نیز ارائه سایر اطلاعات لازمه... دریافت نموده ایم. ایمیل مربوطه رو هم چک کرده و سپس دیس کانکت میشیم تا بعد...
البته همه اینا درصورتی است که تا اون موقع کلاً خود اینترنت وجود خارجی(!) داشته باشه و حکم افسانه رو برامون پیدا نکرده باشه.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

آسفالت

خیابون ما جزو معدود خیابونای تهران بود که چاله چوله نداشت و آسفالتش کاملاً صاف و یکدست بود. یه شب که ما خواب بودیم، آسفالتِ یه سمتِ خیابون رو تراشیدند. اما ظاهراً ماشینی که باهاش اینکار رو می کردند نتونسته بود بعضی قسمتها رو بتراشه. در نتیجه علنآ ریده شد به اون سمت خیابون. چند شب بعد که بازم ما خواب بودیم، سمتِ دیگه رو هم تراشیدند و چون بازم ماشین مربوطه نتونسته بود همه جا رو بطور کامل بتراشه ، به اون سمت خیابون هم ریده شد. چند روز خبری از پیمانکارای شهرداری نبود (ظاهرآ خودشون هم مونده بودند که چجوری تِرکاریشون رو جمع کنند) اما دیشب بالاخره یه آسفالت تازه ریختند رو خیابون و تا حدودی قضیه رو جمع و جور کردند. هرچند که بازم نتونستن خیابون رو مثل روزِ اولش در بیارند.
فکر می کنید مسئولای شهرداری منطقهء ما به روح اعتقاد داشته باشند؟؟!!

پ.ن: ما به کسی نگفتیم، شما هم به کسی نگید که آسفالت کردن خیابون ما فقط واسه این بود که آثار بجا مونده روی آسفالت از جریان شلوغی های سال قبل رو از بین ببرند که احتمالاً بعد از 22 خــرداد امسال مجبور خواهند بود یه بار دیگه هم آسفالت رو تعویض کنند. D:

* این پست رو در تاریخ 26 اردیبهشت 89 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

تشکر نامه

آقای مسئولِ بازرسی مرسولاتِ پستی...
ازت واقعآ ممنونم که موقع باز کردن درب مرسوله ای که یکی از رفقا برام فرستاده بود ، چنان تیغ کاتر رو محکم روی چسب درب کارتون کشیدی که موفق شدی علاوه بر بریدن چسب ، جعبه و پلاستیک حباب دار درونِ جعبه رو هم ببری و یه یادگاری خوشگل از خودت بر روی رنگِ شی درون جعبه (که مثلآ قرار بود توسط جعبه و اون پلاستیک حبابدار محافظت بشه) بزاری. اینجوری من هر وقت که به هدیه ارسالی دوستم نگاه می کنم ، اقوام جنابعالی رو فراموش نکرده و حتماً یادی هم از آنها خواهم نمود!

پ ن: باز هم جای شُکرش باقیه که مرسوله به دستم رسید. به خدا امیدی نداشتم که حتی جنازشو بتونم ببینم.

* این مطلب رو تو تاریخ 20 بهمن 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

عزاداری های دروغکی

من آدم بی دینی نیستم اما زیاد احساس خوبی نسبت به ایام محرم ندارم. اشتباه فکر نکنین... با خود قضیه عاشورا مشکلی ندارم. در واقع آدمایی که توی این ماه افهء عزاداری میان و می خوان خودشون رو مؤمن جلوه بدن باعث میشن همچین حسی نسبت به این ماه داشته باشم. قبول دارم که خیلی ها هستند که واقعاً عزاداری می کنند اما خیلی بیشتر از خیلی ها هم هستند که دلیل عزاداریشون فقط و فقط اینه که خودشون رو بین اطرافیان مثبت جلوه بدن و در واقع ماله بکشن رو گه کاری هاشون. مثلاً یکی رو می شناسم که با زن برادرش رابطه داشته اما از وقتی که یادمه توی ایام محرم به عنوان نوحه خوان فعالیت می کرده و می کنه. یکی دیگه رو می شناختم که کل ایام سال دهنش بوی تزریقاتی می داد اما جزء برگزارکنندگان یکی از هیئت های قدیمی بود. یکی دیگه رو هم می شناسم که جزء هیئت امنای یکی از تکایاست ولی در طول سال در زمینهء بالا کشیدن پول مردم فعاله و حتی به کارگر افغانی خودش هم رحم نکرده و چون می دونسته طرف دستش به جایی بند نیست حقوقی رو که باید بهش می داده رو پیچونده.
شاید هم من خیلی به نیمه خالی لیوان نگاه می کنم و قضیه اینقدر که به نظر من می رسه اسفبار نیست... نمی دونم...

* این مطلب رو در تاریخ 28 آذر 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

استقلال و پرسپولیس با طعم تساوی

دیدن بازیهای استقلال و پرسپولیس توی این چند سال اخیر مثل دیدن سریالهای ایرانی شده. موقع دیدن این سریالها هر چقدر هم مشکل و بدبختی واسه شخصیت اصلی در طول فیلم پیش میاد آدم عین خیالش نیست چون میدونه آخرِ فیلم طرف به مرادِ دلش میرسه و همه چی ختم بخیر میشه. داربی های استقلال و پرسپولیس هم توی این چند سالِ اینجوری شده. دیروز وقتی دقیقه 48 استقلال گل خورد من اصلاً ناراحت نشدم و مثل چند سال پیش به زمین مشت نکوبیدم (که شدت ضربه باعث شد دستم یه هفته توی آتل باشه)، توی سرم هم نزدم و داد و بی داد الکی هم راه نیانداختم. فقط آروم و بی سروصدا منتظر شدم تا استقلال هم گلش رو بزنه. بازی تا قبل از اون قرار بود 0-0 بشه اما حالا چون یکی از تیمها گل زده بود 1-1 میشد.
به همین سادگی... به همین بی مزگی...

* این مطلب رو در تاریخ 11 مهر 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.