‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

Bride Flight


یه مدت بود که دچار بحران فیلمی شده بودم. هیچ فیلمی بهم فاز نمی داد. این قضیه واسه منی که از هر ژانری (بجز ژانر تخیلی) رو میشد توی لیستِ فیلمهای مورد علاقم دید ، عجیب به نظر می رسید. مثلآ هم فیلم هایی مثل کازابلانکا ، پیانیست ، مسیر سبز و ... رو دوست داشته و دارم، هم فیلم های زاغارتی مثل احمق و احمق تر یا سه شماره اول از سری آمریکن پای.  اما چند ماه بود که با هیچ کدوم از فیلم های جدید راضی نمی شدم. حتی فیلم هایی مثل 2012 که توی دنیا فروش خوبی داشتند و ملت کلی باهاش فاز گرفته بودند. دیگه داشتم به سلیقه فیلم بینیِ خودم شک می کردم و به این نتیجه می رسیدم که مشکل از منه، نه از فیلم های جدید تا اینکه فیلم Bride Flight به دستم رسید و دیشب دیدمش. حین دیدن فیلم احساس یه معتاد رو داشتم که بعد از چند ماه خماری یه جنس خوب و خالص! به دستش رسیده. واقعآ با فیلم فاز گرفتم. فیلم هلندی بود اما بیشتر زمان فیلم توی نیوزلند می گذشت. فضای فیلم و موسیقی متنش منو برده بود توی حال و هوای مینی سریال پرندگان خارزار و باعث شده بود حالی که از دیدن فیلم می برم دوچندان بشه. بازیِ بازیگرا خیلی خوب بود. فیلمنامه چفت و بست درست و حسابی داشت و کارگردانیش هم انصافآ خوب بود. اگه شما هم مثل من با فیلم های جدید هالیوود فاز نگرفتین و دلتون لک زده واسه یه فیلمِ خوب، Bride Flight رو ببینید.
* این مطلب رو تو تاریخ 24 اردیبهشت 89 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

مالکوم ایکس

توی دوره بچگی یه فیلمی دیده بودم که درباره یه آدم سیاهپوست بود. از داستانش هیچی یادم نمونده بود اما یکی از صحنه های فیلم رو که یارو سیاهپوسته می خواست موهاش رو صاف کنه و یه چیزی به کله اش میمالید که سوزش شدید ایجاد می کرد رو با جزئیات کامل توی ذهنم داشتم. همیشه دوست داشتم بدونم اون صحنه واسه چه فیلمیه تا بشینم یه بار دیگه ببینمش. چند ساعت پیش هوس کردم بشینم یه فیلم ببینم. فیلمِ ندیده زیاد دارم. داشتم بین اونها می گشتم تا یکی رو انتخاب کنم که چشمم به فیلم مالکوم ایکس افتاد. چند سالی میشه که دارمِش اما هیچوقت حوصله نکرده بودم ببینمش. تصمیم گرفتم که همون رو ببینم. چند دقیقه از شروع فیلم نگذشته بود که دیدم بعله... همون فیلمیه که سالهاست تو کفِ اون بودم درحالی که از چند سال پیش توی آرشیو فیلمهام داشتمش.
فیلم خوبی بود... زمانش خیلی طولانیه (3 ساعت و ربع) و یه جاهایی کِسِل کننده می شد اما درکل خیلی باهاش حال کردم. اگه شما هم مثل من به فیلمهایی که از روی داستان واقعی ساخته شده اند علاقه دارید، پیشنهاد می کنم این فیلم رو حتمآ ببینید.

* این مطلب رو در تاریخ 19 آذر 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

خاطرات یک گیشا



داشتم جایی میرفتم که یکی از رفقام رو دیدم. یه گوشه ای وایستادیم و شروع کردیم به صحبت کردن. گفتیم و گفتیم تا اینکه بحثمون به فیلم کشید...
گفت: فیلم میلم جدید چیزی نداری بدی ببینیم؟
گفتم: یه فیلم الآن همراهمه. خاطرات یک گیشا. جدید نیست اما قشنگه.
گفت: موضوعش درباره چیه؟
گفتم: درباره یه دختر ژاپنیه که گیشا میشه.
گفت: گیشا چیه دیگه؟
گفتم: به زنای ژاپنی ای میگن که توی چایخونه ها یا جاهای دیگه واسه مردا نمایش میدادن و پول میگرفتند.
گفت: چه جور نمایشایی؟
گفتم: یجورایی عشوه میومدن. کلاً هر نمایشی که مردا باهاش فاز میگرفتن. مثلاً با بادبزن میرقصیدن.
نیشش باز شد و گفت: ایول... صحنه محنه هم داره دیگه؟
گفتم: نه اتفاقاً. چیز خاصی نداره.
لبخند روی لبش ماسید و گفت: اِ... باشه حالا این فیلمو بعدنا ازت میگیرمش. فیلم دیگه ای نداری؟!

* این پست رو توی تاریخ 12 شهریور توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.

بید مجنون



تقریبآ یک سال پیش بود. یه مشکلی واسم پیش اومده بود که اگه رفع نمی شد آینده ام رو بطور کامل نابود می کرد. واقعاً راه نجاتی واسم نبود و شانس خلاصی ام تقریباً صفر بود. هرجور که فکر می کردم فقط و فقط خدا می تونست نجاتم بده. هیچوقت توی زندگیم اونجوری عاجز نشده بودم. از صمیم قلبم... واقعاً از صمیم قبلم از خدا کمک خواستم. توی دلم به خدا یه قولی هم دادم که اگه مشکلم رو حل کنه حتماً انجامش میدم.
بصورتی کاملاً باور نکردنی که هنوزم باور کردنش واسم سخته مشکلم حل شد. یعنی به جرأت میتونم بگم که خدا مشکلم رو حل کرد. من هم که زندگیم دوباره به روال عادی برگشت، اون قولی رو که توی دلم به خدا داده بودم فراموش کردم.
دیشب فیلم بید مجنون رو دیدم. پرویز پرستویی که توی فیلم نابینا هستش یه شب که داره با خدا صحبت میکنه، در حالت عجز و التماس از خدا میخواد که بهش یه فرصت بده. به خدا قول میده که اگه بیناییش رو بدست بیاره در راه اون حرکت کنه. خلاصه پیوند قرنیه انجام میده و دوباره بینا میشه اما بعد از بینا شدنش میزنه تو کار ناشکری. دیگه از زنش خوشش نمیاد و عاشق یکی دیگه میشه و دقیقاً خلاف جهت قولی که به خدا داده بود حرکت می کنه. خدا هم نامردی نمی کنه و میزاره تو کاسه اش. یعنی دوباره کورش میکنه! بعدش هم مثل همه فیلم های ایرانی دیگه  تیریپ متحول شدن و این حرفا...
بعد از دیدن این فیلم یاد پارسال و قولی که به خدا داده بودم افتادم. انگار خدا از طریق این فیلم یه پس گردنی محکم بهم زد.

* این پست رو توی تاریخ  11 شهریور 88 توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم.