۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

بیچاره کدخدا!

اصولاً بسـیجی ها از نظر آی کیو تعطیلن... گواه این حرف هم اینه که اگه واقعاً عقل داشتن که بسـیجی نمی شدند. خبرگزاری ایــرنا که توسط همین بسـیجی های مغز پشگلی اداره میشه، امروز این خبر رو از خودش در کرده:


نکته مهم این خبر توی تیترش قرار داره. ظاهراً جمله اول تیتر ("تا زمان تماس تلفنی ارسال نشود") جزو تیتر نبوده و تذکری بوده که مسئول مربوطه به عوامل داده بوده که تا وقتی تماس نگرفته خبر رو روی سایت قرار ندن!
بیچاره اونایی که دلشون به این بسـیجی ها خوشه!

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

...

یکی از خبرهای اخبار ورزشی امروزِ صدا و سیمای عمو عزت این بود:
"باراک اوباما شکست تیم ملی فوتبال آمریکا در جام جهانی مقابل غنا را از تلویزیون تماشا کرد"!!!!

آدم به خدا نمی دونه باید پوزخند بزنه به این سطح فکرِ کودکانه عوامل تنظیم خبرِ صدا و سیما یا اینکه بشینه و زار بزنه.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکم


داشتم می رفتم سمت چهارراه ولیعصر و پاساژ ایران تا یه فکری به حال کارت گرافیک کامپیوترم که روز قبل به فنا رفته بود بکنم. مسیر یه طرفه در جهت عکس حرکت من بود و فقط با اتوبوس میشد رفت. خدا رو شکر اتوبوس خلوت بود و صدا از هیچ کسی هم در نمیومد تا اینکه یهو فنر یکی در رفت و شروع کرد به گفتن یه چیزایی با صدای بلند. خیلی تند و نامفهوم صحبت می کرد. مثل یه نوار ضبط شده که با سرعت 2X درحال پخش باشه. نمی فهمیدم چی میگه. اولش فکر کردم از اونایی باشه که می خواد جمعیت رو وادار کنه واسه سلامتی آقای راننده صلوات بفرستند و این چیزا اما ظاهراً قضیه این نبود. یه مقدار که گذشت کم کم مغزم خودش رو با شرایط وفق داد و تا حدودی توانایی متوجه شدن جملات اون فرد رو پیدا کردم. انگار صحبت از معجزه می کرد و اینکه می تونه موجودات زنده خلق کنه یا موجوداتی که مردن رو زنده کنه. یه ذره دیگه که گوش کردم دیدم بعله... طرف جزو اون کسایی هستش که تصمیم گرفته به عنوان صد و بیست و چهار هزار و یکمین پیامبر الهی ظهور کنه و از شانس ما، اتوبوس خط میدون سپاه - میدون انقلاب رو هم واسه ظهورش انتخاب کرده!
پیامبر مورد نظر کماکان داشت با صدای بلند از معجزات و تواناییهاش می گفت که صبر یکی از مسافرا تموم شد و گفت: "داداش بی خیال شو... اعصاب نداریم... برو جلوی بیت رهبری یا ریاست جمهوری داد و بیداد کن."
پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکمین ساکت شد. انصافاً پیامبر حرف گوش کنی بود!

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

یک سال گذشت

یک سال گذشت... پارسال دقیقاً مثل امروز بود که رفته بودیم رأیمون رو داده بودیم و مطمئن از پیروزیِ میر  منتظر فردا و اعلام نتایج بودیم تا رسماً پیروزیمون رو جشن بگیریم. واقعاً کسی به پیروزیِ میرِ ما شک نداشت. یادمه ساعت های 8 و 9 شب بود که داداشم اومد گفت خبر رسیده کیهان داره واسه فردا تیتر میزنه که ا.ن با 60 درصد پیروز شده. من گفتم کیهان اونجای باباش خندیده و این قضیه رو جدی نگرفتم. فرداش ساعت 5-6 صبح بود که خودبخود از خواب پریدم و سریع تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه خبر... باورم نمی شد. جوک دیشب تبدیل به حقیقتی تلخ شده بود.
توی این یک سال خیلی ها کشته شدند. خیلی ها بازداشت شدند و خیلی ها کتک خوردند. ا.ن هنوز هم در جایگاهی که متعلق بهش نبود، نشسته اما ما حداقل در یک چیز بُرد کردیم. اینکه دنیا فهمید حساب مردم ایران با دولت ا.ن جداست. تا قبل از اون همه دنیا فکر می کردند هر مزخرفی که این شخصیت برجسته از خودش درمیکنه، اعتقاد مردم ایران هم هست اما حالا حداقل اینو می دونند که بخش کثیری از مردم ایران اصلاً خود این موجود رو قبول ندارند که بخوان افکار و عقایدش رو قبول داشته باشند.

***

از امروز سعی می کنم آخر هر پست چند تا پیشنهاد هم داشته باشم. پیشنهاد شنیدن یک موزیک ، دیدن یک تصویر ، خواندن یک مطلب جالب از یک سایت یا وبلاگ دیگه ، دیدن یک فیلم که خودم باهاش حال کردم و ...
واسه شروع اینا رو داشته باشین: یه آهنگ از انریکه ، یه کاریکاتور از وحید نیک گو ، نامه ابراهیم رها به خدا ، فیلم پیشنهادی امروزم هم فیلم قتل عمد (Murder In The First) هستش.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

ما چقدر آزادیم!

وبلاگ دختر حاجی رو فــــیـلــــتــــر کردن. وبلاگ گلابی دیوانه رو هم همینطور و نیز خیلی دیگه از وبلاگ هایی رو که باحاشون حال می کردم. حالا میگی اینا رو واسه این بستن چون گاهی درباره حضرات می نوشتند و نوع نگارششون هم طنز بود و گزنده... سایت imdb رو دیگه واسه چی فـــــیلــــتـــر کردن؟

فکر می کنم با این وضعیت چند سال بعد ما چنین وضعی داشته باشیم:
صبح از خواب بیدار شده، کامی رو روشن کرده و به اینترنت کانکت می شویم. دوست داریم بدونیم اخبار جدید چیه... واسه همین یه سر میریم فـارس نیوز و خبرهای منتشر شده توی اون سایت رو بصورت چپکی مطالعه می کنیم (یعنی مثلاً اگر گفته بودن فلانی این حرف رو زده، اینجور برداشت می کنیم که فلانی اصلاً همچین حرفی نزده!) و اینگونه از آخرین اخبار روز مطلع میشیم. فکر سایت خبری دیگه رو هم از سرتون بیرون کنید. آخه مگه بروبچ فـــیلتــــرینگ مردن که سایتی غیر از فـــارس نیوز باز باشه؟
بعدش یه سر هم میریم رجـــا نیوز تا با خوندن چیزشعرهای اون سایت کمی بخندیم و روحمون تازه شه.
چون سایت دیگه ای باقی نمونده که بروبچ فـــیلش رو تر نکرده باشن، تصمیم می گیریم که دیس کانکت بشیم و به سایر امور زندگیمون برسیم اما یادمون میفته که ایمیلمون رو چک نکردیم. البته جی میل، یاهو، هات میل و... هم فــــیلـــتر شده اند، پس به سراغ ایمیل ملیمون میریم. همون ایمیلی که با ارائه دادن اسم، آدرس، شماره تلفن خودمون و کلیه فامیل درجه 1 و 2 و 3 و 4، مشخصات دوست دختـرمون و دوست های دوست دختـرمون، شماره کفش بابابزرگ مرحوممون، سایز کمر بقال سر کوچه، رنگ شورت مردی که هفته پیش از جلوی خونمون رد شده بود و نیز ارائه سایر اطلاعات لازمه... دریافت نموده ایم. ایمیل مربوطه رو هم چک کرده و سپس دیس کانکت میشیم تا بعد...
البته همه اینا درصورتی است که تا اون موقع کلاً خود اینترنت وجود خارجی(!) داشته باشه و حکم افسانه رو برامون پیدا نکرده باشه.

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

Persian Folk Music

من تقریباً همه جور آهنگی گوش میدم. البته نه اینجوری که مثلاً یه آهنگ از پینک فلوید گوش کنم و بعدش یدونه از عباس قادری(!)، بعد یکی از اِمینم و بعد از اون هم یه آهنگ نیناش ناش از ساسی مانکن. منظورم اینه هر وقتی توی یه فازی هستم... گاهی فازِ آهنگ های لایت خارجی رو دارم و شب و روز انریکه و تیلور سویفت گوش می کنم و گاهی هم می زنم توی خطِ ایرانی. اما یادم نمیاد که هیچوقت فازِ آهنگ های سنتی ایرانی گرفته باشم. چون واسم خسته کننده میومد.
البته این قضیه قبل از این بود که کارهای گروه رستاک رو بشنوم. چند روز پیش این آنونس رو ازشون دیدم و کرمِ موسیقی فولکلور ایرانی توی وجودم افتاد. خداییش کارشون خیلی درسته. الآن 3 روزه که بعد از بیدار شدن از خواب و نشستن پشت کامپیوتر اولین کاری که می کنم اینه که "سور و سوگ" و "بانور" رو گوش کنم یا این کلیپ رو که واسه یکی از کنسرت هاشون هستش رو ببینم.

کِی بشه که آلبوم تصویریشون هم منتشر بشه.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

...Let's Start

خب... اسباب کشی تموم شد. یعنی اون پست هایی که توی وبلاگ قبلی بودند و دوست نداشتم به فنا برن رو منتقل کردم اینجا... البته حالش نبود کامنت ها رو هم منتقل کنم.
بالاخره از دست بلاگفا راحت شدم. مخصوصاً که اونجا با اسم واقعی ام و هویت کاملاً آشکار هم می نوشتم و باالطبع امکانش نبود درباره هر چیزی که دوست داشتم بنویسم. مثلاً روزای بعد از عاشورا که اخبار سیما روزی هزار بار یه جا رو نشون میداد که یه عده داشتند سوت می زدند، خیلی دوست داشتم توی وبلاگم می نوشتم که اینجایی که تلویزیون داره نشون میده و میگه یه عده حرمت شکنی کردند، دقیقاً کنار خونه ماست و اون سوت زدن هم به قصد حرمت شکنی عاشورا نبوده و درحقیقت واسه این بود که یک نفر اون لحظه 2 تا از 4-5 تا گاز اشک آوری رو که گاردی ها سمت مردم پرتاب کرده بودند رو سمت خودشون برگردوند و ملت برای 5 ثانیه (فقط 5 ثانیه) اون فرد رو تشویق کردند. درحالیکه اونی که تلویزیون نشون میداد اینجوری القاء می کرد که یه عده از صبح تا ظهر داشتند توی روز عاشورا می زدند و می رقصیدند.
به هرحال از امروز دیگه اینجا می نویسم و سعی می کنم خود سانسوری رو هم بزارم کنار و راحت هر چیزی رو که دوست دارم بنویسم.